تبليغاتX
<> كتابخانه ي مجازی
کلیه کتابهای آپلود شده در این وبلاک مطابق با قوانین فیلترینگ ایران هستند.
از آنجا که شاهنامه ی فردوسی را جزئی و کلی بارها با دو اثر معروف هومر "ایلیاد" و "اودیسه" مقایسه کرده اند و بعضن نظریاتی از روی هوا داده اند، مثلن برخی از داستان های شاهنامه را "تراژدی" خوانده اند و گاه، بالاتر و برتر از تراژدی های یونانی، و وو، این تحقیق می توانست جوابی علمی به همه ی این برآوردها و نظریه ها بدهد و روشن کند که فردوسی و هومر، هر کدام در کجای این رابطه ایستاده اند، و چرا.
کامران جمالی هم ظاهرن با منابعی که در دست داشته، تلاش خود را کرده است. اما بیشتر به وجوه مشترک این دو (از نظر خودش) پرداخته و در این کتاب، جای تفاوت های آثار هومر با شاهنامه خالی بنظر می رسد. این که اصولن مقایسه و برابر نهادن این دو در دو فرهنگ و دوره ی مختلف کار ساده ای نیست، به ویژه که هر کدام از نظرگاه های متفاوتی به جهان و انسان و ساخت و کار اسطوره و حماسه نگاه کرده اند.
با این وجود، و در بخش همسانی های هومر و فردوسی، کتاب کامران جمالی اثری ست خواندنی و روشنگر.

این کتاب از سه بخش اصلی تشکیل شده است. بحثی در مورد مقایسه فردوسی و هومر در حوزه زیبایی شناسی، آراء و عقاید فردوسی و هومر و بالاخره آخرین بخش که شامل پنج پیوست در موضوعات متفرقه است.

این کتاب هرچند بسیار خلاصه و مجمل می باشد اما نویسنده در همین کلام کوتاه، مهمترین تفاوت های فردوسی و هومر از لحاظ زیبایی شناسی و آراء و عقاید را به خوبی مورد توجه قرار داده است.


بــرای ورود بــه صــفحــه مــا در ســایــت فــیــس بوک کــلــیــک کــنــیــد


برچسب‌ها: فردوسی و هومر, کامران جمالی
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت 21:42  توسط رامين  | 


در روزگاری نسبتاً دور، شماری از دهقانان در شهر توس ، در بیست کیلومتری مشهد امروزی، زندگی می‏کردند. در آن زمان دهقانان طبقه‏ای مورد احترام و دارای املاک و اموال بودند. آنها می‏توانستند از راه درآمد حاصل از زمین‏های کشاورزی خود زندگی خوب و راحتی داشته باشند. در عین حال آنها از نعمت خواندن و نوشتن هم بهره‏ای داشتند و به سنت‏هاو فرهنگ ایرانیان باستان عشق می‏ورزیدند.

 این افراد، روایت‏های تاریخی و سرگذشت پیشینیان را سینه به سینه از پدر به پسر به نسل‏های بعد از خود انتقال می‏دادند و بیشتر از هر ایرانی دیگری، از افسانه‏های کهن ایران اطلاع داشتند. در سال 329 یا 330 هـ. ق، در میان این انسان‏های شریف و وطن‏پرست، کودکی به دنیا آمد که بعدها یکی از بزرگترین شعرای ایران زمین شد. فردوسی در چنین محیطی پرورش یافت و عشق به نژاد ایرانی و آب و خاک وطن و علاقه به نیاکان خود را در خانواده آموخت.

 زمانی که هنوز بهار جوانی ‏اش نگذشته بود، آوازه و شهرت شاعری درباری به نام «دقیقی»، در خراسان پیچید. در آن سالها دقیقی قسمت کوچکی از افسانه ‏های گذشته ایران را به نظم درآورده بود و قصد داشت، این کار را ادامه دهد؛ ولی بعد از مدتی به خاطر بداخلاقی و بدرفتاری با غلام خود، به دست او کشته شد. پس از مرگ دقیقی،فردوسی- که در آن زمان چهل سال بیشتر نداشت- به تشویق یکی از دوستانش تصمیم گرفت کار ناتمام دقیقی را تمام کند و از همان زمان شروع به سرودن «شاهنامه» کرد.

 فردوسی سی سال از عمر خود را برای به نظم درآوردن داستان پهلوانان و شاهان گذشته ایران صرف کرد. همان‏گونه که در ابتدا گفتیم،فردوسی از دهقانان و ثروتمندان توس بود، ولی در پایان سرودن شاهنامه، بر اثر گذشت زمان ‏و خشکسالی های پیاپی و همچنین در راه سرودن شاهنامه اموال و دارایی خود را از دست داد. در آن زمان،شهرت آشکار او حتی قبل از اینکه به دست سلطان محمود برسد، در همه ایران پیچیده بود و بسیاری از دانشمندان و بزرگان نسخه‏هایی از شاهنامه را در دست داشتند، ولی هیچ‏کس به کمک این شاعر فقیر نشتافت و او در زمان پیری، درمانده و تهیدست شد.

 فردوسی برای اینکه از فقر و تنگدستی رها شود و به منظور اینکه در آخر عمر خویش، مالی برای گذران زندگی ‏اش به دست آورد،تصمیم گرفت،شاهنامه خود را به نام سلطان محمود کند، اما به دلیل حسادت برخی از شاعران درباری، کتاب با ارزش فردوسی با همه‏ی زیبایی و شهرتش مورد قبول سلطان محمود قرار نگرفت و پاداشی که سزاوار رنج و تلاش سی ساله‏ ی فردوسی باشد، به او داده نشد.

 به همین دلیل، این شاعر بزرگ با دلی پر از یأس و ناامیدی و با خاطری رنجیده و ناراحت و با دستانی خالی به توس- زادگاه خویش- بازگشت. او سال‏های آخر عمر خود را دربدبختی و بیماری ‏ و فقر گذراند و سرانجام در سال 411 هـ. ق، در سن هشتادسالگی، جان به جان آفرین تسلیم کرد. حکیم ابوالقاسم فردوسی توسی (زادهٔ ۳۱۹ خورشیدی، ۳۲۹ هجری قمری - درگذشتهٔ پیش از ۳۹۷ خورشیدی، ۴۱۱ هجری قمری در توس خراسان)، سخن‌سرای نامی ایران و سرایندهٔ شاهنامه حماسهٔ ملی ایرانیان است. فردوسی را بزرگ‌ترین سرایندهٔ پارسی‌گو دانسته‌اند

شاهنامه، اثر حکیم ابوالقاسم فردوسی، یکی از بزرگ‌ترین حماسه‌های جهان، مهم‌ترین نامهٔ اندیشهٔ سیاسی ایران‌شهری در دورهٔ اسلامی، شاهکار حماسی زبان فارسی و حماسهٔ ملی ایرانیان و نیز بزرگ‌ترین سند هویت ایشان است، چنان که ضیاءالدین ابن اثیر آن را قرآن ایرانیان خوانده استشاهنامه اثری است منظوم در حدود پنجاه‌هزار بیت در بحر متقارب مثمن محذوف (یا مقصور) (فعولن فعولن فعولن فعل (فعول)). سرایش آن حدود سی‌سال به طول انجامید.

 فردوسی خود در این باره می‌گوید: من این نامه فرخ گرفتم به فال همی رنج بردم به بسیار سال آخرین ویرایشهای فردوسی در شاهنامه در سالهای ۴۰۰ و ۴۰۱ هجری قمری روی‌داد. در سال ۲۰۱۰ هزارمین سالگرد نوشته شدن شاهنامه از سوی ایران و سازمان یونسکو جشن گرفته شد.


برچسب‌ها: شاهنامه, فردوسی, حکیم ابوالقاسم فردوسی
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت 21:18  توسط رامين  | 


 راوی داستان میرا «Mortelle» خصوصیات و ویژگی زندگی‌اش و انسان‌هایی را بیان می‌کند که توسط دولت اصلاح شده‌اند. آن‌گاه که اصلاح شوی، «به تو یاد خواهند داد که هر وقت تنها شدی از ترس فریاد بکشی، یاد خواهند داد که مثل بدبخت‌ها به دیوار بچسبی، یاد خواهند داد که به پای رفقایت بیافتی و کمی گرمای بشری گدایی کنی. یادت خواهند داد که بخواهی دوستت بدارند، بخواهی قبولت داشته باشند، بخواهی شریکت باشند. مجبورت خواهند کرد که با دخترها بخوابی، با چاق‌ها، با لاغرها، با جوان‌ها، با پیرها. همه چیز را در سرت به هم می‌ریزند، برای اینکه مشمئز شوی، مخصوصاً برای اینکه از امیال شخصی‌ات بترسی، برای این‌که از چیزهای مورد علاقه‌ات استفراغت بگیرد. و بعد با زن‌های زشت خواهی رفت و از ترحم آن‌ها بهره‌مند خواهی شد و همچنین از لذت آن‌ها، برای آنها کار خواهی کرد و در میان‌شان خودت را قوی حس خواهی کرد، و گله‌وار به دشت خواهی دوید، با دوستانت، با دوستان بیشمارت، و وقتی مردی را ببینید که تنها راه می‌رود ، کینه‌یی بس بزرگ در دل گروهی‌تان به وجود خواهد آمد و با پای گروهی‌تان آنقدر به صورت او خواهید زد که چیزی از صورتش باقی نماند و دیگر خنده‌اش را نبینید، چون او می‌خندیده است.» روزی راوی هم اصلاح می‌شود و همانند دیگران نقاب به چهره، بر همگان لبخند می‌زند.

مجتبی‌ پورمحسن،‌ در نقد این کتاب مینویسد: «تعداد رمانهایی‌ که‌ در نقد وضعیت‌ فکری‌ خاصی‌ نوشته‌ شده‌اند کم‌ نیست‌ اما آنهایی‌ که‌ به‌ معنای‌ واقعی‌ ادبیات‌ هستند و صرفا کارکرد رسانه‌ای‌ ندارند خیلی‌ زیاد نیست. نقد وضعیت‌ انسان‌ مدرن‌ دقیقا با رسالت‌ رمان‌ یعنی‌ خلق‌ دنیای‌ فردی‌ شخصیت‌ها مطابقت‌ دارد. به‌ همین‌ دلیل‌ است‌ که‌ رمان‌ را هنر دوران‌ مدرن‌ نامیده‌اند. «میرا» رمانی‌ است‌ که‌ هر دو این‌ ویژگی‌ها را به‌ بهترین‌ شکلش‌ دارد. یعنی‌ هم‌ ماهیت‌ رمان‌ را به‌ جا می‌آورد و هم‌ نقد اندیشه‌ای‌ خاص‌ را در دستور کار قرار داده‌ است. رمان‌ جمع‌ و جور میرا یکی‌ از مهمترین‌ بحث‌های‌ قرن‌ بیستم‌ را به‌ چالش‌ می‌کشد. تناقض‌ مفاهیمی‌ همچون‌ عدالت‌ با هویت‌ فردی‌ آدمها، مهمترین‌ مساله‌ی‌ کتاب‌ است. شخصیت‌ اصی‌ کتاب‌ که‌ راوی‌ هم‌ هست‌ در وضعیتی‌ که‌ دچارش‌ شده‌ و همه‌ به‌ آن‌ مبتلا شده‌اند به‌ روایت‌ پیرامونش‌ می‌پردازد. او سعی‌ می‌کند متفاوت‌ باشد. برای‌ مخاطب‌ در ابتدای‌ داستان‌ راوی، نویسنده‌ای‌ است‌ با افکار مالیخولیایی‌ که‌ دنیایی‌ موهوم‌ را به‌ تصویر می‌کشد. اما چندی‌ نمی‌گذرد که‌ ماهیت‌ کار راوی‌ مشخص‌ می‌شود. او اینگونه‌ می‌نویسد تا از دنیایی‌ پیرامونش‌ جدا باشد. در فضای‌ پیرامون‌ راوی‌ نیرویی‌ وجود دارد که‌ جز در چند فصل‌ آخر کتاب‌ هرگز تصویر مشخصی‌ از آن‌ ارایه‌ نمی‌شود. در فصل‌ پایانی‌ کتاب‌ است‌ که‌ نام‌ این‌ نیرو مشخص‌ می‌شود: “دولت”. کریستوفر فرانک‌ با امتناع‌ از وقوع‌ حوادث‌ داستان‌ در ساختاری‌ سیاسی، از تقلیل‌ رمانش‌ به‌ بیانیه‌ای‌ سیاسی‌ جلوگیری‌ می‌کند. چه‌ اگر کل‌ رمان‌ در فضایی‌ سیاسی‌ رخ‌ می‌داد درک‌ عمق‌ مشقتی‌ که‌ آدمهای‌ قصه‌ تحمل‌ می‌کنند چندان‌ امکانپذیر نبود.
راوی‌ قصه‌ کسی‌ است‌ که‌ با نوشتن، خود را از بقیه‌ جدا کند. او می‌نویسد، از درک‌ شخصی‌اش‌ از پیرامون‌ می‌نویسد تا مثل‌ همه‌ نباشد. مثل‌ همه‌ای‌ که‌ آن‌ “نیرو” مقدر کرده‌ تا مثل‌ هم‌ باشند. او از “وزارت‌ تبلیغات” کاغذ تهیه‌ می‌کند تا بنویسد. او به‌ “آنها” می‌گوید که‌ می‌خواهد از “خطرات‌ تنهایی” بنویسد. خطری‌ که‌ به‌ گفته‌ی‌ خودش‌ هنوز خود آن‌ را حس‌ نکرده‌ است. راوی‌ حتا در خانه‌اش‌ امنیت‌ ندارد. او “باید” مثل‌ همه‌ باشد چرا که‌ تنهایی، گناهی‌ نابخشودنی‌ است. نوشتن‌ همان‌ کاری‌ است‌ که‌ او را از بقیه‌ جدا می‌کند. تنها پناه‌ راوی‌ خواهر ناتنی‌اش‌ میراست. دختری‌ که‌ راوی‌ در کنار او و از او می‌نویسد؛ با این‌ همه‌ ترس‌ از دیده‌ شدن‌ چنان‌ او را فرا می‌گیرد که‌ زمانی‌ شروع‌ به‌ نوشتن‌ می‌کند که‌ میرا هم‌ به‌ خواب‌ رفته‌ باشد. در دنیایی‌ که‌ راوی‌ به‌ ما نشان‌ می‌دهد کسی‌ حق‌ ندارد کسی‌ دیگر را “انتخاب” کند چرا که‌ انتخاب‌ یک‌ نفر به‌ معنای‌ محروم‌ کردن‌ دیگران‌ از خود است. این‌ قانونی‌ است‌ که‌ همه‌ باید آن‌ را اجرا کنند. در این‌ وضعیت‌ بغرنج‌ هیچ‌ کس‌ حتا حق‌ ندارد معشوقه‌اش‌ را برگزیند. به‌ همین‌ دلیل‌ راوی‌ می‌ترسد مبادا کسی‌ به‌ رابطه‌ی‌ پنهانی‌ اش‌ با میرا پی‌ ببرد. البته‌ این‌ ترس‌ به‌ او امید می‌دهد چون‌ او را مطمئن‌ می‌سازد که‌ “مثل‌ بقیه‌ نیست”. در دنیایی‌ که‌ راوی‌ در آن‌ زندگی‌ می‌کند آدمها در صورت‌ تمرد از قانون‌ نانوشته‌ی‌ “مثل‌ همه‌ بودن”، به‌ خانه‌ی‌ اصلاح‌ فرستاده‌ می‌شوند. جایی‌ که‌ روی‌ چهره‌ و روان‌ آدمها کار می‌کنند تا بیماری‌ آنها را درمان‌ کنند. بیماری‌ آدمها شامل‌ جمع‌گیری، میل‌ به‌ انتخاب‌ و پناه‌ بردن‌ به‌ تنهایی‌ است. آدمها در این‌ خانه‌های‌ اصلاح‌ می‌آموزند که‌ نباید متفاوت‌ باشند و همین‌ طور یاد می‌گیرند که‌ لبخند نشانه‌ی‌ سلامتی‌ است‌ و “فرد سالم‌ همیشه‌ به‌ اکثریت‌ می‌پیوندند.”
راوی‌ رمان‌ “میرا” دائما از “آنها”یی‌ حرف‌ می‌زند که‌ اراده‌ کرده‌اند همه‌ مثل‌ هم‌ باشند. او از واضعان‌ قانونی‌ می‌گوید که‌ حکم‌ کرده‌اند روسا و دانشمندان‌ همراه‌ کارگران‌ از کارخانه‌ بیرون‌ بیایند. طبق‌ نظر “آنها”، همه‌ چیز فقط‌ در شرایطی‌ قابل‌ پذیرش‌ است‌ که‌ برای‌ بقیه‌ سودمند باشد. شخصیت‌ اصلی‌ کتاب‌ “میرا” به‌ تفصیل‌ برای‌ مخاطب‌ مراحل‌ اصلاح‌ خود را در “خانه‌ اصلاح” توضیح‌ می‌دهد. خانه‌ای‌ که‌ آنها در نظر گرفته‌اند تا آدمها را در آنجا اصلاح‌ کنند. راوی‌ از نظر آنها کسی‌ است‌ که‌ بدترین‌ و کریه‌ترین‌ کفر موجود را اظهار می‌کند. چرا که‌ اعتقاد دارد فرد مقابلش‌ باید لایق‌ عشق‌ باشد. آنها سیستمی‌ را تعبیه‌ کرده‌اند که‌ در آن‌ عده‌ای‌ سرباز در خصوصی‌ترین‌ بخش‌ زندگی‌ آدمها تجسس‌ می‌کنند تا آدمها اصلا زندگی‌ خصوصی‌ نداشته‌ باشند. در کتاب‌ دو شخصیت‌ “تویا” و “میرا” نقطه‌ی‌ تقابل‌ راوی‌ و “آنها”ست. راوی‌ عاشق‌ تویا می‌شود. آنها “تویا” را اصلاح‌ می‌کنند. راوی، میرا را انتخاب‌ می‌کند. میرا هم‌ به‌ سرنوشت‌ تویا دچار می‌شود. نویسنده‌ی‌ کتاب‌ آنها را با ویژگی‌هایی‌ که‌ راوی‌ را رنج‌ می‌دهند توصیف‌ می‌کند. فضای‌ ذهنی‌ نویسنده‌ به‌ خوبی‌ گویای‌ هویت‌ “آنها”ست. در واقع‌ جدال‌ راوی‌ با “آنها”، درگیری‌ هویت‌ فردی‌ و دیگر خواهی‌ اجباری‌ است. آنها درکی‌ از عدالت‌ را در تعیین‌ کرده‌اند که‌ در آن‌ هویت‌ فردی‌ آدمها نابود می‌شود.
کتاب‌ “میرا” علاوه‌ بر اینکه‌ قصه‌ای‌ جذاب‌ را روایت‌ می‌کند. در خود استعاره‌های‌ متعددی‌ دارد که‌ مخاطب‌ را به‌ دنیاهای‌ دیگری‌ ارجاع‌ می‌دهد که‌ به‌ نظرش‌ آشنا می‌آید. دریافت‌ “دولت” داستان‌ “میرا” از عدالت‌ بی‌شباهت‌ به‌ برداشت‌ رژیم‌های‌ کمونیستی‌ و مائوییستی‌ نیست. نظام‌هایی‌ که‌ از فرط‌ بی‌توجهی‌ به‌ “فردیت” انسانها به‌ توتالیتاریسم‌ رسیده‌اند. در این‌ برداشت‌ از عدالت، فرد معنای‌ خود را از دست‌ می‌دهد. و هر فرد باید در “همه” حل‌ شود. عدالت‌ به‌ مفهوم‌ تساوی‌ به‌ هیچ‌ وجه‌ با ذات‌ انسان‌ نمی‌خواند. به‌ همین‌ سبب‌ است‌ که‌ بر هم‌ کنش‌ راوی‌ قصه‌ با جامعه، سنخیتی‌ با برداشت‌ دکتر معالج‌ او از اجتماع‌ و روابط‌ اجتماعی‌ ندارد. دکتر خطاب‌ به‌ راوی‌ می‌گوید: “انسان‌ ارزشی‌ ندارد مگر با عشق‌ به‌ دیگران. انسان‌ بدون‌ عشق‌ وجود ندارد. من‌ باید به‌ شما کمک‌ کنم، پس‌ می‌خواهم‌ کمک‌تان‌ کنم. من‌ زاییده‌ی‌ یک‌ زن‌ پیر هستم، آخرین‌ فرزندش‌ بودم. یک‌ روز مجبور شدم‌ انتخاب‌ کنم. یعنی‌ یا نجات‌ این‌ زن‌ پیر یا نجات‌ مردی‌ که‌ نمی‌شناختمش. من‌ مرد را نجات‌ دادم. بدون‌ هیچ‌ تردیدی، چون‌ نمی‌شناختمش.” دیگر خواهی‌ اجباری‌ در جامعه‌ای‌ که‌ راوی‌ در آن‌ زندگی‌ می‌کند، هویت‌ فردی‌ انسان‌ را مخدوش‌ می‌کند و در واقع‌ آدم‌ها را به‌ اشیایی‌ تبدیل‌ می‌کند که‌ منحصرا از یکدیگر استفاده‌ می‌کنند تا زنده‌ بمانند. از منظری‌ دیگر می‌توان‌ جامعه‌ استعاری‌ “میرا” را در ابعادی‌ گسترده‌تر به‌ کل‌ جهان‌ امروز تسری‌ داد. جایی‌ که‌ به‌ قول‌ راوی‌ حتا مورخان‌ نیز قادر نیستند علت‌ بیماری‌ را توضیح‌ دهند زیرا همه‌ی‌ مورخان‌ اصلاح‌ شده‌اند و هیچ‌ چیز را به‌ یاد ندارد. اگر رژیم‌های‌ کمونیستی‌ یا مائوییستی‌ در جهان‌ امروز به‌ نابودی‌ کشیده‌ شدند در مقابل‌ اندیشه‌های‌ دیگر حاکم‌ بر دنیای‌ کنونی‌ نیز انسان‌ را با خطر مخدوش‌ ساختن‌ هویت‌ فردی‌ اش‌ مواجه‌ ساخته‌ است. اتاق‌ شیشه‌ای‌ رمان‌ “میرا” در واقع‌ فضای‌ وحشتناکی‌ است‌ که‌ انسان‌ امروز در آن‌ گرفتار شده‌ و خلوت‌ و آرامش‌اش‌ توسط‌ دیگران‌ و به‌ نام‌ دیگر خواهی‌ و عدالت‌ مورد تعرض‌ قرار می‌گیرد.»


بــرای ورود بــه صــفحــه مــا در ســایــت فــیــس بوک کــلــیــک کــنــیــد


برچسب‌ها: میرا, کریستوفر فرانک
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت 9:52  توسط رامين  | 


چنین گفت زردشت (به آلمانی: Also sprach Zarathustra) نام کتابی فلسفی و شاعرانه است که فریدریش نیچه فیلسوف و شاعر آلمانی آن را طی سال‌های ۱۸۸۳ تا ۱۸۸۵ نگاشته‌است. شخصیت اصلی این رمان فلسفی شخصی به نام «زرتشت» است که نامش از زرتشت پیامبر گرفته شده‌است.نیچه در این کتاب عقاید خود را از زبان این شخصیت بیان داشته‌است.

این کتاب که مهمترین اثر نیچه می‌باشد حاوی نظریاتی چون «ابرانسان»، «مرگ خدا» و «بازگشت جاودانه» به کامل‌ترین صورت و مثبت‌ترین معنی خود است. زردشت پس از ده سال عزلت در کوه‌های آلپ احساس می‌کند که می‌خواهد شهد خرد خویش را به انسان‌ها بچشاند، پس به شهر فرود می‌آید؛ اما مردم به صدای برخاسته از الهام گوش نمی‌دهند، زیرا جز به کف زدن برای بندبازی‌های یک بندباز توجه ندارند و به سخنان او که آن‌ها را نمی‌فهمند می‌خندند. پس زردشت باید حواریونی برای خود برگزیند که بتواند «گفتارهای» خویش را که تحقیر آرمان‌های کهن است و به سبک کتاب‌های مقدس کهن چون اوستا و انجیل می‌باشد، خطاب به آن‌ها بیان کند. نخستین گفتار تمثیلی است با عنوان «سه دگردیسی» که در آن می‌توان چگونگی تحول روح انسانی را درک کرد، از اطاعت که با نماد شتر نشان داده می‌شود گرفته تا نفی شدید که با نماد شیر مجسم می‌شود، و تصدیق محض که کودک تجسم آن است. در گفتارهای بعدی به موضوعات بسیار متنوعی پرداخته می‌شود: نویسنده با ضعف نفس آدم‌های کم‌مایه‌ای که به رخوت آرام اخلاق پناه می‌برند؛ با متافیزیک، که جهان را با موعظه تجرید بی‌اعتبار می‌کند؛ با جمود کتابی فرهنگی که بیش از حد در خود فرورفته است؛ با ریاضت‌کشی که انسان را به فکر مرگ می‌اندازد؛ با کیش دولت‌پرستی که انسان‌ها را با تبدیل آن‌ها به بردگان دستگاهی غیرشخصی خفه می‌کند؛ و سرانجام با ابتذال اندیشه به مبارزه برمی‌خیزد. گفتارهای دیگر برعکس حاوی تصدیقاتی تهییج‌کننده‌است: یکی جنگ را به مثابه محرک انرژی انسان‌ها می‌ستاید؛ دیگری در دوگانگی شخصیت که ثمره عزلت و تأمل است زیباترین صورت دوستی را مشاهده می‌کند؛ دیگری در مقابل ارزش‌های مجرد، ارزش زندگی را می‌نشاند که غایت خود را در خود دارد؛ و سرانجام در آخرین گفتار، آن سخاوتمندی وافر فضیلت سالم را که دوست دارد به خود ببخشد تعلیم می‌دهد.

زردشت بار دیگر به عزلت کوهستان بازمی‌گردد؛ پس از «ماه‌ها و سال‌ها» وعظ خویش در مخالفت با «ایدئالیست‌ها» را از سر می‌گیرد: زندگی باید پیروز شود و انسان با پیروزی بر خویش باید خود را از غریزه زیانبار اطاعت خلاص کند تا به تثبیت شادمانه اراده خویش برکشیده شود. پس مجادلات تازه‌ای با کرنش‌گران ضعیف در مقابل ترس از خداوند، با نوع‌دوستان، کشیشان و پرهیزکاران، با کسانی که مساوات را موعظه می‌کنند، با دانشمندان، شاعرانی که خیالات واهی می‌آموزند و با سیاستمداران آغاز می‌شود. نیچه برخلاف این مجادلات، به صورت نوعی میان‌پرده، سه ترانه باشکوه از زردشت می‌سازد: «ترانه شبانه» که در آن سرشاری سعادت، که بی‌وقفه خواستار عطای آن است، ستایش می‌شود؛ «بالاد» که به ستایش زندگی در حالت طبیعی آن می‌پردازد؛ «ترانه سوگواری» که سرودی است در تعظیم قدرت‌طلبی. زردشت سرانجام پس از بزرگداشت خرد انسانی، به مثابه غفلت الاهی، و اعتماد به زندگی، یک‌بار دیگر دوستانش را ترک می‌کند.

زردشت پس از فهم آموزه «بازگشت جاودانی»، یعنی عالی‌ترین صورت تصدیق، سومین بار خود را به انسان‌ها می‌نمایاند و این‌بار ناخودآگاهی خوشبختی را تمجید می‌کند؛ به ستایش قدرت‌های طبیعی که طغیانشان شکل خشن و شگفت‌آوری از رضایت است می‌پردازد، پیروزی بر غم را می‌ستاید و انسان‌ها را دعوت می‌کند تا خود را از ثقل خویش رها سازند؛ زیرا در طریق خرد زردشت، باید «سبکپا» بود. سرانجام «الواح نوین» ارزش‌های خود را تقریر می‌کند که به افتخار «بی‌اخلاقی» سازنده زندگی، مفاهیم کهن مبتنی بر اصل خیر و شر را زیر و زبر می‌کنند. اما زردشت اکنون دیگر به عزلت خویش بازگشته‌است. پس از سرگردانی دشوار در شک و تردید، به ستایش سرشاری روح خویش و زندگی می‌پردازد، و به نام شادی، ابدیت را فرامی‌خواند.

و سرانجام، آخرین بخش کتاب نوعی «وسوسه زردشت» است. او در عزلت از فریادخواهی اضطراب‌آمیزی شگفت‌زده می‌شود: پس از اینکه به جستجو برمی‌آید به هفت مخلوق، برخورد می‌کند که تجسم نمادین باقی ماندن ارزش‌های کهن یا چهره مبدل ارزش‌های نوین‌اند: یک غیب‌گو که تجسم بیزاری از زندگی است؛ دو شاه دلزده از دروغین بودن قدرت؛ یک «روح وسواسی» مسموم از جهل خویش؛ یک جادوگر، برده خیالات تمام‌نشدنی‌اش؛ آخرین پاپ که از زمانی که «خدا مرده‌است» بی‌هدف سرگردان است؛ زشت‌روترین مرد جهان که از سر بغض و کینه خدا را کشته است؛ فقیر ارادی در جستجوی سعادت زمینی. این انسان‌های برتر به نزد زردشت پناه برده‌اند. بدین‌گونه ضیافت به افتخار «ابرمرد» آغاز می‌شود؛ ابرمردی که از میان توده مردم سربرمی‌آورد و به این ترتیب به او توان تازه‌ای می‌بخشد. اما همین که زردشت دور می‌شود میهمانان او خود را در چنگال نوعی اضطراب مبهم حس می‌کنند؛ آن‌ها که نمی‌توانند بدون خدا زندگی کنند خری می‌پرستند. اما زردشت غفلتاً بازمی‌گردد و این ننگ و رسوایی را پاک می‌کند و سپس «ترانه سرمستی» واپسین تصدیق ایمان به بازگشت ابدی را سرمی‌دهد. کتاب با «روندوی زردشت» که شعر فشرده و کوتاهی است پایان می‌یابد که در آن، همانند ترانه نیمه شب، از «ابدیت ژرفِ ژرف» طلب یاری می‌شود. بدین‌گونه سرگذشت زردشت در صبحگاه درخشان پایان می‌گیرد و به زودی نوبت به ظهور حواریون حقیقی او فرا خواهد رسید.

نیچه در افسانه خود قانون «قصاص» را به کار برده‌است، زیرا می‌خواهد همان زردشتی که «توهم یک نظام اخلاقی در عالم را به وجود آورد» به انسان‌ها بیاموزد که خود را از اخلاق‌گرایی رهایی بخشند. درباره اسطوره «ابرمرد» هم باید گفت که این اسطوره از پاک‌ترین اعماق اندیشه نیچه برآمده است؛ در عین حال این نامی که نویسنده مدعی است از «خیابان جمع کرده‌است» از گوته به او رسیده‌است. (فاوست، اول، ۱، و منظومه مرسوم به «اهدانامه» اشعار). با همه این اوصاف ارزش هنری زردشت در همه‌جای آن یکسان نیست.

اثر از نوعی نمادگرایی سنگین خالی نیست؛ بازی با کلمات که تا سرحد جناس‌های مبهم پیش می‌رود و فصاحتی بیش از حد دریافت مخاطب در آن دیده می‌شود. مع‌هذا به همین صورت نیز نوعی شاهکار شعری است و علی‌رغم تنوع منابع (که از انجیل تا اشعار گوته و از لوتر تا کلمات قصار اخلاقیون فرانسوی را در برمی‌گیرد) اصالتی تام را حفظ می‌کند. نیچه توانست به حق نزد دوست خود روده به خود ببالد از اینکه با چنین گفت زردشت، زبان آلمانی را به سرحد کمال خود رسانده‌است.

چنین گفت زرتشت ، کتابی برای همه و هیچ‌کس اثری فلسفی و شاعرانه از فریدریش نیچه (1844-1900)، فیلسوف آلمانی، که طی سالهای 1883 تا 1885 نوشته شد. این اثر مهمترین اثر نیچه است که در آن نظریاتی چون، «ابرمرد» و «بازگشت جاودانی» کامل‌ترین صورت و مثبت‌ترین معنی خود را پیدا می‌کند. این کتاب حالت داستان‌گونه دارد و قهرمان اصلی آن شخصی به نام «زرتشت» است. نیچه در این کتاب عقاید خود را از زبان این شخصیت بیان داشته‌است. نیچه از بیست و چهار سالگی (یعنی درسال ۱۸۶۹تا۱۸۷۹ بمدت ده سال) به استادی کرسی واژه شناسی Philology کلاسیک در دانشگاه بازل و به عنوان آموزگار زبان یونانی در دبیرستان منصوب می‌شود. در ۲۳ مارس مدرک دکتری را بدون امتحان از جانب دانشگاه لایپزیگ دریافت می‌کند. او هوادار فلسفهٔ آرتور شوپنهاور فیلسوف شهیر آلمانی بود. برتراند راسل در «تاریخ فلسفه غرب» در مورد نیچه می‌گوید: «ابرمرد نیچه شباهت بسیاری به زیگفرید (پهلوان افسانه‌ای آلمان) دارد فقط با این تفاوت که او زبان یونانی هم می‌داند!»
فریدریش نیچه پس از سالها آمیختن با دنیای فلسفه و بحث و جدال، ده سال پایان عمرش را در جنون به سرد برد و در زمانی که آثارش با موفقیتی بزرگ روبه رو شده بودند او آنقدر از سلامت ذهنی بهره نداشت تا آن را به چشم خود ببیند. سرانجام در سال ۱۸۸۹ به دلیل ضعف سلامت و سردردهای شدیدش مجبور به استعفا از دانشگاه و رها کردن کرسی استادی شد و بالاخره در ۲۵ اوت سال ۱۹۰۰ در وایمار و پس از تحمل یکدورهٔ طولانی بیماری براثر سکته مغزی درگذشت.


صفحه فیس بوک نقد و برسی کتاب چنین گفت زرتشت

برای ورود به صفحه ما در فیس بوک کلیک کنید.


 دوستان کسی اینجا هست که توی دانشگاه آزاد یک آشنای گردن کلفت داشته باشه؟من یک مشکلی برام پیش اومده که داره زندگی ام را نابود می کنه...


برچسب‌ها: فردریش ویلهلم نیچه, نیچه, چنین گفت زرتشت
+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391ساعت 18:52  توسط رامين  | 


با نام لاتین Quo Vadis اثر خواندنی و قابل تامل نویسنده لهستانی الاصل هنریک سینکیویچ و به ترجمه شیوا وزیبای حسن شهباز در۶۸۷ صفحه میباشد. ترجمه کتاب در سال ۱۳۵۳ انجام شده است ولی به عللی چاپ اول آن با تأخیر چندین ساله در بهار ۱۳۸۹ و چاپ دوم آن در بهار ۱۳۹۰ توسط نشر ماهی منتشر و به به بازار کتاب آمد.

هنریک سینکیویچ، خالق این اثر جاویدان، در بهار سال ۱۸۴۰ در شهر کوچکی در لهستان پای به عرصه وجود گذاشت. آن گونه که در موردش نوشته‌اند در دانشگاه ورشو ادبیات و تاریخ آموخت و در بیست و شش سالگی نخستین کتابش را زیر عنوان «بی حاصلی»، که در آن بینشی اثبات گرایانه بر زندگی داشت، به طبع رساند. در سال ۱۸۹۵ شاهکار وی به نام «کجا می روی؟» در ژانر رمان‌های تاریخی نگاشته شد. این کتاب در بدو انتشار در سه جلد بود و کوته‌زمانی پس از چاپ نخست، به پنجاه زبان زنده جهان ترجمه شد و ناگهان آفریننده‌اش، هنریک سینکیویچ، در پهنه  عالم یک نام جاویدان و قابل احترام گشت. با این کتاب هنریک سینکیویچ، نامزد دریافت جایزه نوبل ادبیات شد و سرانجام در سال ۱۹۰۵ وقتی نویسنده پنجاه و نه ساله بود، به افتخار دریافت این جایزه ادبی نائل آمد. می‌گویند سینکیویچ قبل از اینکه این رمان را به رشته تحریر درآورد، مفصلا تاریخ امپراطوری روم را به منظور استخراج وقایع دقیق و شخصیت‌های واقعی آن دوران مورد مطالعه قرار داد.

این کتاب روایتگر عشقی انسان‌ساز و روشنگر بین سرداری بنام مارکوس وینچیوس و شاهزاده خانمی از سرزمین لیژین به نام کالینا که در بیشتر صفحات کتاب ما او را به نام لیژیا میشناسیم، است و در خلال این جریان اوضاع اجتماعی و سیاسی حاکم بر روم باستان در زمان حکمرانی نرون بیان میگردد. مارکوس و لیژیا برخلاف بسیاری افراد دیگر در این کتاب، هردو از شخصیتهای غیرواقعی و ساختگی‌اند. خواننده به خوبی در سیر داستان درمی‌یابد که چگونه عشق به عنوان یکی از مظاهر زیبایی، سردار صاحب منصب و جاه و مقامی را از گذشته پر زرق وبرقش جدا می‌کند و زندگی او را اگرچه آمیخته با درد ولی زیبا می‌سازد و از پیله زندگی مادی وی موجود کاملی بیرون می‌آورد.

«کلادیوس سزار دروسوس گرمانیکوس» معروف به نرون به شهادت عموم تاریخ‌نویسان یکی از بی‌رحمترین و سفاک‌ترین حاکمان است که از بدو خلقت تا کنون تاریخ کمتر نظیر او را به خود دیده است.

بعضی منتقدان معتقدند که نویسنده با تصویرسازی فضای حاکم بر روم باستان و بازگویی جنایات نرون -دیکتاتور خونخوار این دوران و تمام دوران‌های تاریخ بشری- درواقع فضای پر از خفقان و مملو از مرگ و جنایت حاکم بر لهستانِ تحت سیطره شورویِ آن زمان را توصیف می‌کند و اعتراض خود را به فضای رعب و وحشت بیان می‌دارد.

نرون در سال ۳۷ میلادی در شهر آنتیوم دیده بر جهان هستی گشود. یکی از اولین کسانی که قربانی زیاده خواهی‌های نرون شد، مادرش بود که شوهر خود کلادیوس را ترغیب کرد تا نرون هفده ساله را به جانشینی خود برگزیند و طولی نکشید که برای اینکه شوهر تغییر عقیده ندهد، وی را مسموم و دیهیم پادشاهی را بر سر نرون نهاد. ولی این موجود مجنون درنده‌خو برای ممانعت از زیاده‌خواهی‌های مادر و جلوگیری از بسط نفوذ او در امور مملکتی وی را با دست خود به قتل رساند. جنایات او به اینجا ختم نشد. در تمام سطور کتاب نوآوری او در ستم پیشگی و عوام فریبی و خونخوارگی و شباهت عجیب وی به سیاست‌پیشگان و دیکتاتورهای تاریخ، خواننده را به فکر می‌برد .

طی چهاده سال فرمانروایی ننگبار نرون وی آنچنان توسن سرکش آرزوهای شیطانی خود را در قلمرو امپراتوری روم سریع می‌راند و آن سان در مظالم و بیدادگری راه افراط می‌پیماید که در خواب هم از خاطر نمی‌گذرد که شیرازه حکومتش توسط ملت بینوا از هم پاشیده شود. آری، قیصر ستمگر و دیوانه، بی‌خبر از درد مردم روم ، به هوسرانی و باده‌گساری و شعرسرایی و نواختن موسیقی وگذران روزگار با ساقیان ماه‌پیکر اشتغال دارد. از درباریان و وابستگان دربار گذشته، دیگر مردم روم در فقر و فلاکت و ودر زیر تازیانه عمال قیصر خرد می‌شوند و دلخوش به رایحه عیسوی که مدت زمان مدیدی نیست که بر مردم وزیدن گرفته روز را به شب می‌رسانند. درباریان خوارمایه، غرق در فساد و پول، سرسپردگان قیصرند که ابزار ابراز وجودشان جز ثناگویی نیست. «مجلس شعرخوانی است، تو را به نام و هنر بشریت سوگند که بندگان جان نثار خود را از موهبتی بزرگ بی‌نصیب مگذار و با آن صدای روح‌پرور، با آن نوای آسمانی، شعری بخوان و با ترانه روح‌بخش‌ات به رنج و انتظار ما پایان ده.» قیصر چنین کرامت بزرگی می‌کند، ولی اگر آپولون، رب النوع هنر، به او چنین صوت شورانگیزی داده، بایستی کفران نعمت کرد و پیاپی آواز خواند؟! وی رییس دولت است و وظیفه مسلم دولتی به او اجازه نخواهد داد که به رایگان این سرمایه مملکتی را در اختیار ملت گذارد ولی در صورت پافشاری و اصرار ایشان چاره‌ای ندارد که این ثروت ملی را به رایگان در اختیار آنان قرار دهد، از خداوندگار انتظار این بخشایش می‌رود!

حماقت عوام در اوج است و آگاهی در حضیض. آنان که نمی‌فهمند در فلاکت می‌لولند، آنان که می‌فهمند در خود چنبره زده‌اند. این که الهه مقدس در نهان به نرون خبرهایی می‌دهد و خدایان به نرون نظر دارند، در نظر ملت امری پذیرفتنی است. عده‌ای از ولگردان و گرسنگان به خاطر آن که از هدایای خواربار قیصر برخوردار شوند، شغلشان این است که هرجا قیصر پا می‌گذارد فریاد «زنده باد قیصر» و «جاوید باد نرون» سردهند. چه کسی جز قیصر می‌تواند چنین کرامتی به روم بخشد، طوری که در میان تمام کشورهای صاحب تمدن از چنان نامی بهره‌مند گردد؟ فرومایگانی به عنوان جیره‌خواران امپراطور در سنا کاری جز انعکاس نظرات وی ندارند. همان نمایندگان سنایی که برای خوشامد نرون طفل تازه مرده وی را جزء مقدسات معرفی می‌کنند و معبد با شکوهی در ردیف معابد بزرگ خدایان برای او بنا می‌کنند. آنان که در ضیافت‌های قیصر شرکت می‌کنند و در رکاب او شهر به شهر به سفر می‌روند و پس از مشاهده صحنه‌های ساختگی و مولود طبع بازیگر و ظاهرسازی وی، آگاهانه جنایاتش را تأیید می‌کنند. عده‌ای هم در این میان نه توان محترم بودن دارند و نه شهامت فرومایگی و همین‌ها در ابله ماندن قیصر و روبرو نشدن او با واقعیت موجود بی‌تأثیر نیستند.

در همین دوران، آیینِ یکی از عالی‌ترین مظاهر شرافت انسانی – عیسی مسیح- در بین مردم رم در حال رواج است و دو تن از حواریون عیسی پس از مصلوب شدن وی برای تبلیغ دین او از هیچ تلاشی فروگذار نمی‌کنند. سنت پیتر و سنت پل، پیام سرشار از آزادگی و گذشت مسیح را در گوش جان ملت زمزمه می‌کنند و در کالبد بی‌جان جامعه‌ای که در زیر بار ستم، از او پیکره‌ای نحیف مانده است، روح می‌دمند و با همان نفس مسیحایی که عیسی با آن مرده را زنده می‌کرد، جامعه را به زندگی دوباره فرا می‌خوانند.

یکی از شخصیت‌های جالب رمان پطرونیوس است. او که شخصیتی واقعی در روم باستان بوده در این کتاب نقش پررنگی دارد و دیالوگ‌ها و نامه‌نگاری‌های او که همگی تحلیل آگاهانه شرایط هستند خواندنی و قابل توجه است. او اگرچه به دین مسیحیت نگرویده ولی نور ایمان در وجودش تابیدن گرفته است.

کتاب مملو از رفتارهای جنون‌آمیز نرون و تأیید سیاسیون فرومایه و اسیر و زبون امیال شیطانی است که در سایه بیدادگری دیکتاتور به ورطه فساد و تباهی سرنگون شده‌اند و در برابر احکام خونبار نرون غیر از تسلیم و رضا چاره ای نمی‌یابند. حتی آنجا که نرون دیوانه برای شکوفا شدن حس سرایندگی خود فرمان میدهد که شهر رم که از مظاهر تمدن آن روزگار بود را به آتش بکشند. او پس از این رذالت تاریخی میغرد که «ای مردم پست نمک نشناس ! برای سعادت شما دیگر چه کار بود که نکردم که باز هم ناشکری میکنید؟ باید از اینها انتقام کشید. قربانی باید کرد نه یک تن که هزارها تن.» ولی باز هم هیچ اعتراضی از سیاسیون شنیده نمی‌شود، مبادا که به آستان قیصر اهانتی شود و مقام الوهیت او را پایین آورند و بدین ترتیب تازه مسیحیان به جرم این جنایت به فجیع‌ترین شکل در بند گرفتار می‌آیند. چه بسیار جوانانی که در دخمه‌ها و سردابه‌ها و سیاهچال‌ها مورد شکنجه قرار می‌گیرند و به دست مأمورین بی‌رحم زندان دامانشان آلوده می‌شود و گوهر عفتشان به باد فنا می‌رود و یا در صحنه تماشاخانه رم به بدترین شکل خوراک درندگان و یا مصلوب می‌شوند .

زیباترین بخش کتاب جایی است که خواننده فلسفه نام کتاب را درمی‌یابد. نرون در آخرین ماه‌های فرمانروایی‌اش پس از اینکه با شقاوت و سنگدلی و بدون هیچ دلیل قانع‌کننده‌ای هزاران مسیحی بی‌گناه از زن و مرد و کودک را به قتل می‌رساند، برای ریشه کن کردن مذهب مسیح تصمیم می‌گیرد به هر قیمتی رهبران مسیحی را دستگیر و قبل از دیگران پطرس را مصلوب کند. این خبر به حواری میرسد و به او پیشنهاد می‌شود شهر مخوف رم را ترک کند. به هنگام سپیده‌دم، در جاده آلبیان بر روی یکی از هفت تپه شهر روم، پیری فرتوت، عصازنان و خسته‌حال به همراه کودکی خردسال به سوی کامپانیا پیش می‌رفت.  پیر، پطروس حواری و کودک خردسال نامش نازاریوس بود. در آن سپیده‌دم نخستین ماه پاییز سال ۶۸ میلادی، ناگهان برقی در آسمان درخشید و تصویری روشن و تابناک در برابر پیر متجلی شد. نوری که نازاریوس قادر به درک آن نبود. پیر ناگهان ایستاد و زانو بر زمین زد و با صدایی مرتعش فریاد برآورد: «ای خداوند من! به کجا می‌روی؟» آوایی آسمانی و حزن‌انگیز در گوش واعظ روشندل گفت: «ای پطروس، حال که تو پیروان مرا ترک می‌کنی و از این دیار می‌روی، من به رم باز می‌گردم تا برای بار دوم مصلوب شوم.» پطروس به پایتخت بازمی‌گردد و دیری نمی‌گذرد که دژخیمان نرون وی را بر روی تپه‌ای که نامش واتیکان بود بر صلیب کرده و مصلوبش می‌سازند. امروز نیز در همین محل بزرگ‌ترین و زیباترین کلیسای جهان وجود دارد. این روایت تاریخی مبنای نگارش کتاب کجا می‌روی سینکیویچ می‌شود.

اما سکوت توده‌ها در برابر ظلم و شکنجه حدی دارد، حتی در جامعه‌ای که همه چیز مالامال از دروغ دنائت و رذالت و بی‌شرمی باشد و هراس.  پایان نرون نیز جز این نیست. شور وشعور خفته مردم بیدار می‌شود، او در نهایت تنهایی و خفت مجبور به خودکشی می‌شود و مردم روم پس از مرگ وی آثار حیات او را از بین می‌برند.


برچسب‌ها: هنریک سینکوئیچ, رمان تاریخی, کجا می روی
+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391ساعت 21:38  توسط رامين  | 


افسانه خدایان یکی از معدود کتابهایی است

که بی مقدمه آغاز می شود. یا شاید نسخه ای که اینجا به چاپ رسیده این گونه است. بهرحال این کتاب در مورد خدایان باستانی یونانی است. خدایانی که امروزه در جهان بسیاری آن ها را می شناسند. یا... حداقل با نام های آنان آشنا هستند. از آنجا که این کتاب گردآوری شده است، در دسته بندی ادبیات ایران آن را جا دادم. چرا که با ترجمه خوب و روان و یک دست آقای شفا، به جرات می توان آن را در زمره ادبیات ایران جای داد و شک ندارم که این نسخه بسیار خواندنی تر از متن های اصلی هستند. هنگام خواندن کتاب، گویی با آن به هزاران سال پیش، سفر می کنیم. با این که این کتاب می تواند یک مرجع خوب برای آشنایی با افسانه خدایان باشد ولی در لابلای متن، گاه که نه، بلکه بسیار پیش می آید که کتاب از حالت یک کتاب مرجع دور می شود.

چون این:

"اولین زن زئوس "متیس" یا عقل بود. حاسدان به او گفتند: اگر از این زن صاحب فرزندانی شود، آنان به قدری عاقل خواهند بود که پدر را از تخت خدایی به زیر می کشند.

زئوس ترسید و هنگام آبستنی همسر، زن و کودک را هر دو بلعید و به این ترتیب هم از خطر احتمالی او نجات یافت و هم "عقل کل" یعنی زنش را خورد و خودش به همان اندازه عاقل شد."

کتاب پر از این نشانه ها و زیبایی هاست. می توان کتاب را چون دیوان حافظ و هر از گاهی باز کرد و بخشی از آن را خواند. خود من به شخصه نام خدایان را می دانم ولی همیشه از آن ها کلییاتی در ذهن دارم که مدام پر می زنند و می روند. این را برای آن گونه مواقع همیشه در کنارم دارم. یکی از کتابهایی که می توانی با آرامش خاطر به آن استناد کرد.

در این کتاب از اینها می خوانیم:

زئوس/ هرا/ آپولون/ مارس/ ونوس/ آتنا/ دیانا/ هرمس/ هفائیستوس/ نپتون/ هستیا/ دمتر/ فرشتگان الهام/ پرومته/ هرکول/

همین طور درنگی می کند در زندگی قهرمانان و دلیران بشری ِ افسانه خدایان.

به شکل خلاصه ای از هرکول نوشته که در افسانه های خودمان با رستم برابری می کند و چون رستم خوان هایی می گذراند. رستم هفت و او دوازده خوان.

بس کنم. این را ببینید و بروید کتاب را تهیه کنید و بگذارید توی قفسه کتابها. و هر از گاهی با ورق زدنش اوقات خوشی داشته باشید.

***

یکی از معروف ترین عاشقانه های زئوس رابطه او با دانائه است. دختر بسیار زیبا و یکی یکدانه ی پادشاه آرگوس. غیب گویان از تولد یک نوه پسری برای او گفتند. که در جوانی شاه "آرگوس" را خواهد کشت. او دختر و دایه اش را در اطاقی از مفرغ در زیر برجی زندانی کرد تا هیچ مردی به او نزدیک نشود. زئوس که مجذوب دختر بود، چون بارانی از طلا از رخته بام به درون اتاق آمد و در آغوش وی خفت. زاده این عشق، پسری به نام Perseus پرسئوس بود. او خود بعدها نیمه خدایی شد.

این بخش از افسانه خدایان از نزدیک با ایران ارتباط دارد. یونانیان قدیم، پادشاهان هخامنشی را از اعقاب پرسئوس می دانستند و نام پارس و پارسی را مشتق از نام خدایان می شمردند و به این ترتیب نسب پادشاهان هخامنشی را مستقیمن به خدای خدایان می رساندند.

در ادبیات یونانی نیز به کرات از داریوش و خشایارشا به عنوان "زادگان خدای خدایان" نام برده شده است


درد و دل و در خواسته ای از شما
دوستان نازنین سایت 4shared در یک اقدام یک جانبه و در پی Report مشتی تروریست اینترنتی پورتال اینترنتی وبلاگ قفسه به آدرس http://www.pdf-station.blogspot.fr/ که شامل هزاران کتاب ارزشمند بود را مسدود کرده است از همه شما عزیزان در خواست می شود با زدن ایمیل هایی به مدیر سایت 4shared خواستار باز گرداندن پورتال وبلاگ قفسه بشوید همچنین خواهشمندم با زدن ایمیل هایی به مدیر وبلاگ قفسه از زحمات چندین ساله ایشان تشکر بنمایید.
ایمیل آدرس پشتيبانی فنی سایت 4shared :support@4shared.com
نام کار بری قفسه:ghafaseh
ایمیل آدرس مدیر وبلاگ قفسه:ghafaseh4shared@gmail.com


بــرای ورود بــه صــفحــه مــا در ســایــت فــیــس بوک کــلــیــک کــنــیــد


برچسب‌ها: شجاع الدین شفا, افسانه خدایان, خدایان باستان, خدایان یونان باستان
+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391ساعت 21:21  توسط رامين  | 


 این کتاب درسال 1323 توسط نویسنده چاپ شده است و تا پیش از انقلاب اسلامی چند بار تجدید چاپ شده است و بعد از انقلاب اسلامی هیچ گاه اجازه انتشار نداشته است .
کتاب زندگانی من توسط انتشارات بنیاد درتهران در 343 صفحه به همراه عکسهایی از نویسنده و کسان دیگر در قطع رقعی با بهای 350 ریال چند بار به چاپ رسیده است .
-------------------
کتاب به دو بخش کلی تقسیم می شود
بخش نخست از کودکی نویسنده تا سی سالگی را دربر می گیرد
وبخش دوم به خاطرات نویسنده در عدلیه تحت عنوان ( ده سال در عدلیه )
یکی از مهمترین بخشهای کتاب چگونگی ملا شدن و تغییر نگرش احمد کسروی به ملایی است که لباس ملایی را کنار می گذارد (چگونه از ملایی رهایی گردیدم )و مورد لعن ملاها قرار می گیرد و ازارهایی که از ملایان می بیند .
کسروی در کتاب زندگانی من به برخوردهای خود با ملاها اشاره میکند و چگونگی فراگیری دانشهای نوین و زبانهای که فرا گرفته است و به بحثهای خود با بهاییان و سفرهایی که به مناطق مختلف ایران و خارج داشته است و... می پردازد . سفر به خوزستان در زمان شیخ خزعل و علاقه اش به مشروطه را بیان میکند ....
در بخش دوم کتاب به 12 سالی که در عدلیه مشغول کار بوده است می پردازد و به احکامی که صادر کرده است و به حکمی که دربار را محکوم کرده است اشاره می شود و به چگونگی بیرون امدن از عدلیه پرداخته می شود .

در مقدمه کتاب امده است
به خوانندگان کتاب
من هرگز دوست نداشته بودم که مردی شناخته گردم و نامم به زبانها افتتد ولی چون خواه نا خواه افتاده بسیار بجا می بود که تاریخ زندگانیم را خودم بنویسم که نیاز نباشد دیگران بپرسند و بجویند و چیزهایی از راست و دورغ بدست اید.
احمد کسروی به دشمنانی که شایعه پخش می کنند اشاره میکند و همین طور به روزنامه ای مصری که ستایش مبالغه امیز از او میکند اشاره می کند ودلیل خود را از نگارش کتاب بیان حقیقت اعلام میکند.


برچسب‌ها: احمد کسروی, زندگانی من, زندگی نامه کسروی
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391ساعت 19:45  توسط رامين  | 


بچه ها کسی اینجا هست که توی دانشگاه آزاد تهران یک آشنای گردن کلفت داشته باشه ازش یک سوالی می خواهم بپرسم....
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391ساعت 20:31  توسط رامين  | 


سیمین دانشور (زاده ۸ اردیبهشت سال ۱۳۰۰ خورشیدی در شیراز- ۱۸ اسفند سال ۱۳۹۰ خورشیدی در تهران) نویسنده و مترجم ایرانی است. وی نخستین زن ایرانی است که به صورتی حرفه‌ای در زبان فارسی داستان نوشت. مهم‌ترین اثر او رمان سووشون است که نثری ساده دارد و به ۱۷ زبان ترجمه شده است و از جمله پرفروش‌ترین آثار ادبیات داستانی در ایران محسوب می‌شود دانشور همچنین عضو و نخستین رئیس کانون نویسندگان ایران بود.

دانشور در سال ۱۳۰۰ شمسی در شیراز متولد شد. او فرزند محمدعلی دانشور (پزشک) و قمرالسلطنه حکمت (مدیر هنرستان دخترانه و نقاش) بود. تحصیلات ابتدایی و دبیرستان را مدرسهٔ انگلیسی مهرآیین انجام داد و در امتحان نهایی دیپلم شاگرد اول کل کشور شد. سپس برای ادامهٔ تحصیل در رشتهٔ ادبیات فارسی به دانشکدهٔ ادبیات دانشگاه تهران رفت.

دانشور، پس از مرگ پدرش در ۱۳۲۰ شمسی، شروع به مقاله‌نویسی برای رادیو تهران و روزنامهٔ ایران کرد، با نام مستعار شیرازی بی‌نام.

در ۱۳۲۷ مجموعهٔ داستان کوتاه آتش خاموش را منتشر کرد که اولین مجموعهٔ داستانی است که به قلم زنی ایرانی چاپ شده‌است. مشوق دانشور در داستان‌نویسی فاطمه سیاح، استاد راهنمای وی، و صادق هدایت بودند. در همین سال با جلال آل‌احمد، که بعداً همسر وی شد، آشنا شد.

در ۱۳۲۸ با مدرک دکتری ادبیات فارسی از دانشگاه تهران فارغ‌التحصیل شد. عنوان رسالهٔ وی «علم‌الجمال و جمال در ادبیات فارسی تا قرن هفتم» بود (با راهنمایی سیاح و بدیع‌الزمان فروزانفر).

دکتر سیمین دانشور به سال ۱۳۲۷ زمانی که در اتوبوس نشسته بود تا راهی شیراز شود با جلال آل‌احمد نویسنده و روشنفکر ایرانی آشنا شد در سال ۱۳۲۹ با آل‌احمد ازدواج کرد دانشور در ۱۳۳۱ با دریافت بورس تحصیلی به دانشگاه استنفورد رفت و در آنجا دو سال در رشتهٔ زیبایی‌شناسی تحصیل کرد. وی در این دانشگاه نزد والاس استنگر داستان‌نویسی و نزد فیل پریک نمایش‌نامه‌نویسی آموخت در این مدت دو داستان کوتاه که دانشور که به زبان انگلیسی نوشته بود در ایالات متحده چاپ شد.

پس از برگشتن به ایران، دکتر دانشور در هنرستان هنرهای زیبا به تدریس پرداخت تا این که در سال ۱۳۳۸ استاد دانشگاه تهران در رشتهٔ باستان‌شناسی و تاریخ هنر شد. اندکی پیش از مرگ آل‌احمد در ۱۳۴۸، رمان سَووشون را منتشر کرد، که از جملهٔ پرفروش‌ترین رمان‌های معاصر است. در ۱۳۵۸ از دانشگاه تهران بازنشسته شد. از سیمین دانشور همواره بعنوان یک جریان پیشرو و خالق آثار کم نظیر در ادبیات داستانی ایران نامبرده می‌شود.

سووشون نام رمانی از سیمین دانشور نویسنده نامدار چند دهه گذشته ایران است. نویسنده در این رمان زندگی فئودالی در زمان اشغال ایران از سوی انگلیسی‌ها را به زیبایی به نگارش درآورده است. کاربرد برخی واژه‌های عامیانه شیرازی در متن گیرایی داستان را صد چندان کرده است. یکی از ویژگی‌های سووشون ساختار ساده و بیان روان آن است.

زری و یوسف در میهمانی عقدکنان دختر حاکم شرکت می کنند. از ورای چند و چون عروسی خواننده با فضای اجتماعی سالهای ۱۳۲۰ آشنا می شود. سالهایی که انگلیس در فارس نیرو پیاده کرده و جنگ ناخواسته با خود گرسنگی و بیماری آورده است. حاکم دست نشانده با فروش آذوقهٔ مردم به ارتش بیگانه به قحطی دامن می زند. یوسف، خان روشنفکر و متکی به ارزش‌های بومی، حاضر به فروش آذوقهٔ مردم به ارتش بیگانه نیست و می خواهد از مردم پشتیبانی کند. اما زری، همچون همه زنان سووشون، حتی چهره‌های منفی چون عزت‌الدوله، که هریک به نوعی وجوه گوناگون ستمدیدگی، بی‌پناهی، ناکامی، فداکاری و تحمل زن ایرانی را به نمایش می‌گذارند، مسالمت‌جویانه، می‌کوشد او را آرام کند.

دو خان قشقایی، ملک رستم و ملک سهراب خان‌ها که از سوی اشغالگران اغوا شده‌اند، برای خرید آذوقه نزد یوسف می‌آیند تا با فروش آن به انگلیسی‌ها اسلحه بخرند و با ارتش ایران بجنگند. اما یوسف قبول نمی‌کند.

از خانه حاکم می‌آیند تا اسب خسرو، پسر یوسف، را برای دختر حاکم ببرند. عمه خانم، خواهر یوسف، و زری برای پس گرفتن اسب از عزت‌الدوله کمک می‌خواهند. رفتن زری به شهر نمایی از چهره شهر درگیر تیفوس، ناامنی و فحشا را در ذهن خواننده به تصویر می کشد. گشتی در دیوانه خانه و زندان ما را با فجایعی که زندگی مردم را سیاه کرده از نزدیک آشنا می‌کند. زری با سرزنش یوسف درس ایستادگی می گیرد و بزودی با خواسته عزت‌الدوله مخالفت می کند.

عاقبت روزی جسد یوسف را می‌آورند: اشغالگران این نماد مقاومت را از پای درآورده‌اند. مرگ یوسف وجود زری را از تردیدها می‌پیراید و دید او را نسبت به زندگی دگرگون می‌کند. «می‌خواستم بچه‌هایم را با محبت و در محیط آرام بزرگ کنم. اما حالا با کینه بزرگ می‌کنم.» وقتی دکتر عبدالله‌خان، پیرمرد آگاه، در گفتگویی به زری می‌گوید: «بدن آدمیزاد شکننده است، اما هیچ نیرویی در این دنیا، به قدرت نیروی روحی او نمی‌رسد، به شرطی که اراده و وقوف داشته باشد»، دگرگونی او کامل می‌شود. «نه یک ستاره، هزار ستاره در ذهنش روشن شد. دیگر می‌دانست که از هیچ‌کس و هیچ‌چیز در این دنیا نخواهد ترسید.» سفر درونی زری، در برخوردهای او با جامعه، به آگاهی می‌انجامد. او که می‌کوشید در حاشیه رنج‌های مردم بماند، به میان ماجراها کشانده می‌شود.

بوی عشق و دشتهای زیبای فارس، رمان سیمین دانشور را عطرآگین می‌کند. زری زنی ایلاتی را به یاد می‌آورد که برایش از مراسم سووشون (سوگ سیاوش) گفته بود. گویی یوسف، سیاوشی است تنها در محاصره انبوه دشمنان. آخرین فصل رمان، توصیفی قوی از تشییع جنازه یوسف و یکی از مؤثرترین وصف‌های حرکت مردم در ادبیات معاصر ایران است. تشییع جنازه به تظاهرات ضداستعماری مردم و درگیری آنان با نیروهای امنیتی مبدل می‌شود. جنازه یوسف را شبانه به خاک می‌سپارند و مک ماهون در تسلیتی امیدبخش به زری می‌نویسد: «گریه نکن خواهرم، در خانه‌ات درختی خواهد رویید و درخت‌هایی در شهرت و بسیار درختان در سرزمینت. و باد پیغام هردرختی را به درخت دیگر خواهد رسانید و درخت‌ها از باد خواهند پرسید: در راه که می‌آمدی سحر را ندیدی؟»

یادش گرامی باد.


برچسب‌ها: سیمین دانشور, سووشون
+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم اسفند 1390ساعت 22:3  توسط رامين  | 


نویسنده: موریس مترلینگ
مترجم: ذبیح الله منصوری

برای دانلود کتاب افکار کوچک دنیای بزرگ نوشته موریس مترلینگ کلیک کنید.


برچسب‌ها: موریس مترلینگ, ذبیح الله منصور, افکار کوچک و دنیای بزرگ
+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم اسفند 1390ساعت 19:55  توسط رامين  | 


نويسنده: ميكا والتاري مترجم / مصحح: ذبيح‌الله منصوري

فهرست مطالب


فصل اول -من متهم به قتل پدرم شدم
فصل دوم -هویت مرموز من (برای دیگران)
فصل سوم -نظریه ی مردم راجع به قسطنطین
فصل چهارم -آیا فرمانده ی نیروی دریایی خواهان سقوط شهر بود
فصل پنجم -کیسه جواهر
فصل ششم -زمامدار جوان عثمانی
فصل هفتم -شایعه ی مؤثرترین سلاح جنگ
فصل هشتم -ملاقات با فرمانده ی نیروی دریایی
فصل نهم -سوء قصد
فصل دهم -راز زن های تارک دنیا
فصل یازدهم -تاریخ حمله ی محمددوم نزدیک شد
فصل دوازدهم -مقابل بندر زنجیر نصب کردند
فصل سیزدهم -دشمن کنار شهر رسید
فصل چهاردهم -ورود توپخانه ی سلطان محمد
فصل پانزدهم -یک سازنده توپ در یک کتابخانه
فصل شانزدهم -در یک اطاق تاریخی قسطنطنیه
فصل هفدهم -شبیخون عثمانی ها و یک ورود غیر منتظره
فصل هیجدهم -یک جنگ دریائی در کنار شهر
فصل نوزدهم -عبور کشتی های جنگی عثمانی از خشکی (!)
فصل بیستم -یک جنایت
فصل بیست و یکم -آثار کمی خوار و بار در شهر
فصل بیست و دوم -آغاز حمله ی بزرگ
فصل بیست و سوم -همسرم را ربودند
فصل بیست و چهارم -فایده ی حوض های کوچک آب
فصل بیست و پنجم -یک پدیده ی وحشت آور
فصل بیست و ششم -روشنائی ها در آسمان شهر
فصل بیست و هفتم -آنا با لباس سلحشوری
فصل بیست و هشتم -هویت واقعی خود را فاش کردم
فصل بیست و نهم -آخرین استغفار در کلیسا
فصل سی ام -فریاد (شهر از دست رفت)
فصل سی و یکم -لاشه همسرم (آنا)
فصل سی و دوم -برخورد من با محمد فاتح
فصل سی و سوم -عهد محمد فاتح با بزرگان یونان
فصل سی و چهارم -(آنژلوس) چگونه کشته شد.
مقدمه مترجم راجع به تاریخ جنگ دریائی بزرگ مسلمین و موضوع پارو زدن در کشتی ها
بخش اول -جنگ قبرس
بخش دوم -مقدمات جنگ دریائی و موضوع پارو زدن در کشتی ها
بخش سوم -انتخاب فرمانده کل نیروی دریائی
بخش چهارم -نیروی دریائی عثمانی در لپانت
بخش پنجم -دو نیروی دریائی به سوی هم رفتند
بخش ششم -آغاز جنگ

برای دانلود کتاب سقوط قسطنطنیه کلیک کنید.


برچسب‌ها: میکا والتری, ذبیح الله منصور, سقوط قسطنطنیه
+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم اسفند 1390ساعت 14:1  توسط رامين  | 


پیشینهٔ تاریخی تمدن در ایران به تمدن‌هایی در ایلام، شهر سوخته، جیرفت و… می‌رسد، ولی شروع تاریخ سیاسی ایرانیان از آغاز حکومت پادشاهی ایران در زمان ماد است.
در کتاب حاضر تاریخ ایران به شش بخش تقسیم شده که به ترتیب عبارتند از:
بخش اول: پیدایش ایران
بخش دوم: شاهنشاهی هخامنشی
بخش سوم: هلنی ها در ایران
بخش چهارم: شاهنشاهی پارتیان
بخش پنجم: نقش تمدن ایران باستان در خاورمیانه
بخش ششم: شاهنشاهی ساسانی


دانلود کتاب تاریخ ایران زمین نوشته امیر حسین خنجی


برچسب‌ها: امیر حسین خنجی, تاریخ ایران زمین
+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم اسفند 1390ساعت 16:38  توسط رامين  | 


تنفر به تنهایی نمی تواند ادامه یابد، انگیزه و محرک آن باید عشق باشد.

جو ناچار به خود عشق می ورزید. به خود دلداری می داد. به خود تملق می گفت و به تدریج نیز مصون ماند. اگر برای جو اتفاقی می افتاد برای این بود که دنیا بر علیه او نقشه های خصمانه می کشید و اگر جو به دنیا حمله می کرد از روی انتقامگیری بود. لیاقت دنیا هم بیشتر از آن نبود. جو تا می توانست به خود عشق می ورزید. و برای خود قوانینی وضع می کرد تا در برابر دنیا وجود خود را حفظ کند

. این قوانین عبارت بود از:

 1.به هيچ كس اعتماد نكن. حرامزاده ها در پي تو هستند!

2.دهانت را ببند و فضولی نکن.

 

برای دانلود جلد اول کلیک کنید

برای دانلود جلد دوم کلیک کنید

برای دانلود جلد سوم کلیک کنید


برچسب‌ها: جان اشتاین بک, شرق بهشت
+ نوشته شده در  سه شنبه نهم اسفند 1390ساعت 22:49  توسط رامين  | 


نویسنده : ژان پل سارتر - مترجم : پ - بهروز


برچسب‌ها: ژان پل ساتر, جنگ جهانی دوم, آخرین مهلت
+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم بهمن 1390ساعت 20:40  توسط رامين  | 



گزارش به خاک یونان یا عریضه به الگرکو (به یونانی: Αναφορά στον Γκρέκο) شرح حالی است از نیکوس کازانتزاکیس.این کتاب شرح سفرهای نویسنده به نقاط مختلف دنیا از جمله یونان، فرانسه، آلمان، روسیه، اتریش، قفقاز، اورشلیم و بیابان کوه سینا برای بیان سیر تحول فکری نویسنده است. یک بخش از این کتاب به توصیف شخصیتی به نام زوربا (به یونانی: Ζορμπά) اختصاص دارد که نویسنده در کتاب دیگری به نام زوربای یونانی به وی می‌پردازد.نویسنده در سرلوحهٔ این کتاب می‌نویسد:«تمام روح من فریادی است، و تمامی اثر من، تفسیر این فریاد» [۱]این کتاب در سال ۱۳۶۸ به ترجمهٔ صالح حسینی توسط انتشارات نیلوفر به چاپ رسید.كتاب در حقيقت به نوعي بيان كننده زندگي نامه كازانتزاكيس هست . او در اين كتاب از كودكي و جواني خود ، از خانواده و از سفرهايش به كشورهاي مختلف دنيا صحبت نموده است . اما جوري هم نيست كه اصرارش بر تعريف سفر و گشت و گذار باشه بلكه يك جوري توي هر سفر يك نكته يا برخورد معنوي را با تفصيل بيان مي كنه . كتاب بدي نيست ولي چندان هم دل نشين نيست كلا كازانتزاكيس به نظرم من پرگويي مي كنه و اونقدرها جذبش نمي شم ولي كتاب بدي هم نيست .  

 قسمت هاي زيبايي از كتاب :

فقر و عرياني چيزي نيستند در صورتي كه زن خوبي داشته باشي .   اگر نفس هومر بر هلن ندميده بود ، بر سر او چه مي آمد ؟ بر او همان مي رفت كه بر هزاران هزار زن زيباي ديگر . به دنيا مي آمد و از بين مي رفت .   اگر خواهان غلبه بر وسوسه هستي ، فقط يك راه وجود دارد : تنگ در آغوشش گير ، از آن بچش و ياد بگير كه خوارش بداري .   از توفيق يا شكست مپرس . اين امر چندان اهميت ندارد . آنچه اهميت دارد ، تلاش تو براي جلوتر بردن است .   اين مذهب چه بده بستاني است كه در اين دنيا يك شاهي روي آن مي اندازي و در آخرت كرورها شاهي عوض مي گيري ؟ چه دغل بازي و رشوه خواري و حماقتي ! نه ، انساني كه در اميد بهشت و ترس از جهنم است ، نمي تواند آزاد باشد .   انسان نمي توان پشتيبان آزادي مطلق باشد ، چنين آزادي به هرج و مرج رهنمونش مي گردد . اگر براي انسان امكان داشت كه با آزادي مطلق به دنيا بيايد ، در صورتي كه خواهان خدمتي بر روي زمين بود ، اولين وظيفه اش محدود كردن آن آزادي بود . 

آدرس صفحه ما روی فیس بوک لطفا برای آگاه شدن از به روز شدن وبلاگ لایک کنید!

http://www.facebook.com/pages/کتابخانه-مجازی/219004944818379


برچسب‌ها: نیکوس کازانتزاکیس, گذارش به خاک یونان
+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم بهمن 1390ساعت 22:16  توسط رامين  | 


نویسنده: جان کلوور
مترجم: احمد آرام - امین - مجتهدی

نظریات چهل دانشمند و استاد دانشگاه در باره وجود خدا.خواندن این کتاب به همه دوستان با هر باور مذهبی و عقیده ای توصیه می شود.

برای دانلود کتاب دانلود کتاب اثبات وجود خدا  کلیک کنید.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390ساعت 19:32  توسط رامين  | 


کلیه اقوام و قبایل خارجى که در طول تاریخ ایران بعد از اسلام به این سرزمین حمله ور شده و زمام امور سیاسى را در دست گرفته، بتدریج عادات و سنن قومى خود را از کف داده و به مختصات فرهنگ و تمدن ایران آشنا و مانوس شده اند، چنانکه فى المثل مقام و موقعیت زن هاى سلجوقى با تکامل زندگى بادیه نشینى، به شهر نشینى تغییر یافت. زنان این قوم طبق نوشته هاى مورخان در دوران زندگى اشتراکى و بادیه نشینى، چادر نداشتند و هنگام بروز جنگ، مانند مردان به یارى پدران یا شوهرانشان با دشمن مى جنگیدند. ولى پس از آن که ترکان سلجوقى بر مسلمین فایق آمدند، خواه و ناخواه تحت تأثیر فرهنگ و تمدن کشورهاى اسلامى قرار گرفتند و دیرى نگذشت که تحت تأثیر محیط جدید و با قبول مذهب اسلام، سنن و عادات دیرین را فراموش کردند.

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام مهر 1390ساعت 0:13  توسط رامين  | 


شهریاران گمنام نام یکی از کتاب‌های احمد کسروی است. کسروی از اواخر سال ۱۳۰۷ به نگارش این کتاب که شامل پژوهش‌هایی مستند درباره چند خاندان پادشاهی ناشناس و گمنام ایرانی پس از اسلام است، پرداختاین کتاب در سه بخش دیلمیان، روادیان و شدادیان نگاشته شده‌است.

کسروی در مقدمه شهریاران گمنام با اشاره به این موضوع که ابهام‌های بسیاری در تاریخ پس از اسلام وجود دارد و در مورد خاندان‌های پادشاهی ناشناس اطلاعات کم و پراکنده‌ای موجود است، به ذکر تحقیقات خود درباره برخی از خاندان‌های نامعروف ایرانی پرداخته است. او در ادامه تحقیقات خود را شامل برخی از حکمرانان که شرقشناسان نیز آنها را نشناخته‌اند و او آنها زنده کرده و نیز گروهی دیگر که دارای تحقیق‌هایی ناقص و دارای لغزش بوده‌اند و او به تصحیح آنها اقدام کرده، برشمرده است. کسروی در بخشی از همین مقدمه با اشاره به انجام رسانیدن سه بخش از کتاب، از نگارش بخش‌های چهارم، پنجم، ششم و هفتم در آینده خبر داده‌است. اما او موفق به نگارش آنها نشد

این کتاب با نام کامل «شهریاران گمنام، پژوهشی در تاریخ ایران»، نخستین بار در چند نوبت توسط انتشارات امیرکبیر و در سال‌های اخیر توسط انتشارات‌هایی مانند جامی، آیدین، نگاه و دنیای کتاب منتشر شده‌است.

بر دانایان و آشنایان فن تاریخ پوشیده نیست که تازیکان که در صدر اسلام ایران را بگشادند استواری و نیرومندی ایشان در این سرزمین تا اوایل قرن سیم هجری بود. پس از آن فرمانروایانی از خود ایرانیان در این گوشه و آن گوشه برخاسته کم‌کم بساط تازیکان را از ایران برچیدند و هنوز قرن چهارم به نیمه نرسیده بود که سراسر ایران به استقلال خود برگشته دیگر نه کسی از بغداد به حکمرانی اینجا می‌آمد و نه دیناری باج از اینجا به خزاینهٔ بغداد فرستاده می‌شد. بلکه ایرانیان بر بغداد و عراق نیز حکم می‌راندند و از خلیفه جز نامی در میان نبود...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1390ساعت 16:35  توسط رامين  | 


نویسنده: شیل رایشمن
مترجم: رویا طلوع

وقتی شیل رایشمن به تربلینکا منتقل شد، 28سال بیش نداشت. او هنگامیکه از قطار پیدا شد، او را از همراهانش جدا کردند و به این ترتیب به جدا کردن لباس ها، آرایشگری و حمل اجساد و یا "دندانپزشکی" اشتغال داشت و توانست از اتاق های گاز جان سالم به در ببرد. در تاریخ 2 اوت 1943 ، در شورش اردوگاه شرکت و فرار کرد. 

پس از چند هفته سرگردانی، شل راشمن، در منزل دوستش در نزدیک ورشو پنهان شد و تا پایان جنگ در آنجا ماند. در یک دفترچه، همه خاطراتش از اردوگاه تربلینکا در اکتبر 1942 تا آگوست 1943 را شرح می
دهد. از 750000 یهودی که به اردوگاه تربلینکا منتقل شدند، او جزء پنجاه بازمانده ای بود که قادر به فرار پس از قیام در اردوگاه شد.
در طول زندگی اش، این متن را پیوسته با خود داشت و هر بار که حافظه اش با او یار نبود به آن مراجعه می کرد. قبل از مرگ، از خانواده اش خواست تا آنرا منتشر کنند.


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1390ساعت 16:29  توسط رامين  | 


شاهکار آلدوس هاکسلی، نویسنده اندیشه‌مند انگلیسی (ف1963) به عقیده اغلب منتقدان برترین اثر در زمینه داستان علمی- تخیلی (science-fiction) است چنان که رمان معروف «1984» جرج اورول را در مرتبه‌ای پائین‌تر از آن ارزیابی کرده‌اند.


«دنیای قشنگ نو» داستانی است با طنزی بس نیرومند، که مترجم کوشیده است تا سرحد امکان در نثر ترجمه حفظ شود. قضایا از کارخانجات معظم آدمسازی شروع می‌شود با دستگاه‌های کاملا خودکار از مرحله ساخت نطفه تا تلقیح و بارورسازی آن، قرار دادن جنین‌های تازه در درون بچه‌دان، و در مرحله بعد، ‌تعلیم دادن آنها در عالم خواب از راه گوش براساس شرطی‌سازی نئوپا واوفی بدان گونه که همواره و بی‌چون و چرا و برای تمام عمر، چیزی جز آنچه خواست سران کارخانجات آدمسازی و سیاست‌هایشان اقتضا می‌کند از خود بروز ندهند. ضمن اینکه آنها را از همان مراحل نخستین به صورت طبقاتی کاملا مجزا از یکدیگر و در گروه‌های آلفا، بتا، گاما، دلتا و ... تا اپسیلون از کار درمی‌آورند، و در همان تعلیمات خواب‌آموز به هر گروه تلقین می‌کنند تا فقط اعضای گروه خود را دوست بدارد و از گروه‌های دیگر متنفر باشد، زیرا تنها در همین صورت است که اهداف روسا و سیاستگذاران کارخانه تامین خواهد شد. آلفاها و بتاها طبقات عالی‌تر را تشکیل می‌دهند و برای سروری بر دیگران ساخته شده‌اند، در حالی که اپسیلون‌ها از ابتدا چنان تقدیرشان را می‌سازند که در تابستان‌های داغ به معدن کنی در آفریقا بپردازند، و البته هیچ گروهی از خلقت خود ابراز ناخرسندی نکنند و همواره راضی و قانع بدان باشند که برایشان مقدر شده است. در جهان سراپا دروغین و در میان دلخوشکنک‌های ابلهانه‌ای چون تخدیر با ماده مخدری به نام سوما (که با بلعیدن یک حب می‌توانند به نیمه همیشه تاریک کره ماه عروج کنند)، ولنگاری جنسی و پدیده‌هایی فریبنده و به اصطلاح خررنگ‌کن مثل دانشکده مهندسی احساسات، ساندویچ کاروتن، تاکسی کوپتر، کیک ویتامین A، احساسخانه (محل حس‌گیری)، بستنی سوما، ارگ عطر و ... فرد نباید هیچ غمی به دل راه دهد. طبیعت بد است،‌حیات طبیعی ممنوع است، عشق چیزی مسخره است چون اساسا «دلی» برای هیچ‌کس تعبیه نشده. زنده‌زایی و واژه «مادر» یا «پدر» بلافاصله قهقهه تمسخر را به همراه دارد. تاریخ حرف مفت است. علم، ‌اندیشه و... تنها الفاظی بازمانده از آن اعصار عقب‌ماندگی تلقی می‌شود. فلسفه، هنر، ادبیات، دوست‌داشتن گل، یکسره تحریم شده است.

در چنین دنیایی هر گروه هم از خود و خلقت خود متشکر است و هم از زندگی و اوضاع راضی است و باید هم باشد چون جور دیگری ساخته نشده، و اصلا نمی‌داند «جور دیگر بودن» یعنی چه. قسم خوردنشان هم به جای «ای خدا» (O Lord) شده: «یا فورد» (O Ford) چون مبدا تاریخشان عرضه اولین خودروی مدل T به وسیله هنری فورد است، که البته گاهی نام «فروید» بر حسب مورد و در صحبت از روانشناسی به جای آن می‌آید. سرخپوست‌ها را به دلیل آنچه عقب‌ماندگی می‌خوانند (چرا که به خدا، عشق، عاطفه، انسانیت، دلیری، جوانمردی و غیره معتقدند) در «وحشی کده» یعنی مکانی جدا شده از جهان متمدن (همان که «رزرواسیون» سرخپوستی خوانده می‌شد) نگهداری می‌کنند و هر از گاهی برای خنده، تفریح و دفع ملال به آنجا می‌روند تا مثلا با مشاهده مادری که بچه‌ای در بغل یا در حال شیردادن است از خنده روده بر شوند. در یکی از همین سفرهای علمی به محیطی این چنینی و سرشار از عشق به خدا و همنوع، امراض گوناگون، پشه و شپش، زنده‌زایی، شعر، هنر و ... است که جوانی دورگه را به نام «جان» گیر می‌آورند که مظهری از حیات و عادات «عقب‌مانده‌ها»ست. او را به عنوان غنیمتی علمی به محیط مملو از «پیشرفت» خود می‌آورند. جوانک ابتدا از دیدن آن همه پدیده‌های نو و پیشرفته ذوق‌زده است. فریاد برمی‌آورد. «آه، ای دنیای قشنگ نو که یکچنین مردمانی داری» اما آرام آرام که قضایا را بهتر می‌نگرد درمی‌یابد که چه خبطی کرده. از این تمدن فریبنده به تهوع می‌افتد. به اعماق جنگلی می‌گریزد تا با خود و باورهایش تنها بماند. اما خبرنگاران سمج (که تازه به چنین موجود غریبی برخورده‌اند) سرانجام او را پیدا و احاطه‌اش می‌کنند تا با مصاحبه با وی خوراک خبری تهیه کنند. جوان درمانده عاقبت راه گریزی از دست این نمایندگان جهان متمدن به جز خودکشی نمی‌یابد.

«دنیای قشنگ نو» از شمار آمانشهرها (یوتوپیاها) است اما یوتوپیای منفی و بدبینانه. باید آن را خواند تا دریافت که بشر در چنین دنیای کاذبی چگونه سرنوشتی خواهد یافت اگر دست روی دست بگذارد و تنها به پدیده‌های گول‌زننده یا پستانک وار موجود دل خوش دارد. هاکسلی در فانتزی طنزی و تخیلی خود، اختراع و ابداع بسی چیزها را پیش‌بینی کرد، که همگی (به جز بمب اتمی و انفجار آن) تحقق یافته است. در تفکر او به مایه‌هایی از آنارشیسم و بدبینی به تمامی اشکال موجود حکومتی نیز برمی‌خوریم. جهان سرمایه‌داری همان‌قدر مورد طعن و نقد و طنز اوست که مارکسیسم. به نظر می‌رسد به ویژه در سال‌های پایانی عمر بر اثر آشنایی بیشتر با فرهنگ و اندیشه شرقی تا حدودی به آن متمایل شد تا آنجا که بازگشت به اصالت‌های آن را بتوان یکی از امیدهای او به نجات بشریت سرگشته کنونی دانست. مترجم در ضمن مقدمه‌ای بر کتاب توضیح داده که واژه Brave در عنوان، هیچ ربطی به معنای «شجاع» ندارد بلکه به معنای زیبا و قشنگ و برگرفته از «طوفان» نمایشنامه مشهور شکسپیر، است.مطالعه این رمان ژرف و دلنشین را که ترجمه آن نیز در نهایت دقت و استواری صورت گرفته است به دوستداران ادبیات و هنر و اندیشه توصیه می‌کنیم.

+ نوشته شده در  شنبه دوم مهر 1390ساعت 12:0  توسط رامين  |