|
کلیه کتابهای آپلود شده در این وبلاک مطابق با قوانین فیلترینگ ایران هستند.
|
این کتاب از سه بخش اصلی تشکیل شده است. بحثی در مورد مقایسه فردوسی و هومر در حوزه زیبایی شناسی، آراء و عقاید فردوسی و هومر و بالاخره آخرین بخش که شامل پنج پیوست در موضوعات متفرقه است.
این کتاب هرچند بسیار خلاصه و مجمل می باشد اما نویسنده در همین کلام کوتاه، مهمترین تفاوت های فردوسی و هومر از لحاظ زیبایی شناسی و آراء و عقاید را به خوبی مورد توجه قرار داده است.
بــرای ورود بــه صــفحــه مــا در ســایــت فــیــس بوک کــلــیــک کــنــیــد
این افراد، روایتهای تاریخی و سرگذشت پیشینیان را سینه به سینه از پدر به پسر به نسلهای بعد از خود انتقال میدادند و بیشتر از هر ایرانی دیگری، از افسانههای کهن ایران اطلاع داشتند. در سال 329 یا 330 هـ. ق، در میان این انسانهای شریف و وطنپرست، کودکی به دنیا آمد که بعدها یکی از بزرگترین شعرای ایران زمین شد. فردوسی در چنین محیطی پرورش یافت و عشق به نژاد ایرانی و آب و خاک وطن و علاقه به نیاکان خود را در خانواده آموخت.
زمانی که هنوز بهار جوانی اش نگذشته بود، آوازه و شهرت شاعری درباری به نام «دقیقی»، در خراسان پیچید. در آن سالها دقیقی قسمت کوچکی از افسانه های گذشته ایران را به نظم درآورده بود و قصد داشت، این کار را ادامه دهد؛ ولی بعد از مدتی به خاطر بداخلاقی و بدرفتاری با غلام خود، به دست او کشته شد. پس از مرگ دقیقی،فردوسی- که در آن زمان چهل سال بیشتر نداشت- به تشویق یکی از دوستانش تصمیم گرفت کار ناتمام دقیقی را تمام کند و از همان زمان شروع به سرودن «شاهنامه» کرد.
فردوسی سی سال از عمر خود را برای به نظم درآوردن داستان پهلوانان و شاهان گذشته ایران صرف کرد. همانگونه که در ابتدا گفتیم،فردوسی از دهقانان و ثروتمندان توس بود، ولی در پایان سرودن شاهنامه، بر اثر گذشت زمان و خشکسالی های پیاپی و همچنین در راه سرودن شاهنامه اموال و دارایی خود را از دست داد. در آن زمان،شهرت آشکار او حتی قبل از اینکه به دست سلطان محمود برسد، در همه ایران پیچیده بود و بسیاری از دانشمندان و بزرگان نسخههایی از شاهنامه را در دست داشتند، ولی هیچکس به کمک این شاعر فقیر نشتافت و او در زمان پیری، درمانده و تهیدست شد.
فردوسی برای اینکه از فقر و تنگدستی رها شود و به منظور اینکه در آخر عمر خویش، مالی برای گذران زندگی اش به دست آورد،تصمیم گرفت،شاهنامه خود را به نام سلطان محمود کند، اما به دلیل حسادت برخی از شاعران درباری، کتاب با ارزش فردوسی با همهی زیبایی و شهرتش مورد قبول سلطان محمود قرار نگرفت و پاداشی که سزاوار رنج و تلاش سی ساله ی فردوسی باشد، به او داده نشد.
به همین دلیل، این شاعر بزرگ با دلی پر از یأس و ناامیدی و با خاطری رنجیده و ناراحت و با دستانی خالی به توس- زادگاه خویش- بازگشت. او سالهای آخر عمر خود را دربدبختی و بیماری و فقر گذراند و سرانجام در سال 411 هـ. ق، در سن هشتادسالگی، جان به جان آفرین تسلیم کرد. حکیم ابوالقاسم فردوسی توسی (زادهٔ ۳۱۹ خورشیدی، ۳۲۹ هجری قمری - درگذشتهٔ پیش از ۳۹۷ خورشیدی، ۴۱۱ هجری قمری در توس خراسان)، سخنسرای نامی ایران و سرایندهٔ شاهنامه حماسهٔ ملی ایرانیان است. فردوسی را بزرگترین سرایندهٔ پارسیگو دانستهاند
شاهنامه، اثر حکیم ابوالقاسم فردوسی، یکی از بزرگترین حماسههای جهان، مهمترین نامهٔ اندیشهٔ سیاسی ایرانشهری در دورهٔ اسلامی، شاهکار حماسی زبان فارسی و حماسهٔ ملی ایرانیان و نیز بزرگترین سند هویت ایشان است، چنان که ضیاءالدین ابن اثیر آن را قرآن ایرانیان خوانده استشاهنامه اثری است منظوم در حدود پنجاههزار بیت در بحر متقارب مثمن محذوف (یا مقصور) (فعولن فعولن فعولن فعل (فعول)). سرایش آن حدود سیسال به طول انجامید.
فردوسی خود در این باره میگوید: من این نامه فرخ گرفتم به فال همی رنج بردم به بسیار سال آخرین ویرایشهای فردوسی در شاهنامه در سالهای ۴۰۰ و ۴۰۱ هجری قمری رویداد. در سال ۲۰۱۰ هزارمین سالگرد نوشته شدن شاهنامه از سوی ایران و سازمان یونسکو جشن گرفته شد.
بــرای ورود بــه صــفحــه مــا در ســایــت فــیــس بوک کــلــیــک کــنــیــد
این کتاب که مهمترین اثر نیچه میباشد حاوی نظریاتی چون «ابرانسان»، «مرگ خدا» و «بازگشت جاودانه» به کاملترین صورت و مثبتترین معنی خود است. زردشت پس از ده سال عزلت در کوههای آلپ احساس میکند که میخواهد شهد خرد خویش را به انسانها بچشاند، پس به شهر فرود میآید؛ اما مردم به صدای برخاسته از الهام گوش نمیدهند، زیرا جز به کف زدن برای بندبازیهای یک بندباز توجه ندارند و به سخنان او که آنها را نمیفهمند میخندند. پس زردشت باید حواریونی برای خود برگزیند که بتواند «گفتارهای» خویش را که تحقیر آرمانهای کهن است و به سبک کتابهای مقدس کهن چون اوستا و انجیل میباشد، خطاب به آنها بیان کند. نخستین گفتار تمثیلی است با عنوان «سه دگردیسی» که در آن میتوان چگونگی تحول روح انسانی را درک کرد، از اطاعت که با نماد شتر نشان داده میشود گرفته تا نفی شدید که با نماد شیر مجسم میشود، و تصدیق محض که کودک تجسم آن است. در گفتارهای بعدی به موضوعات بسیار متنوعی پرداخته میشود: نویسنده با ضعف نفس آدمهای کممایهای که به رخوت آرام اخلاق پناه میبرند؛ با متافیزیک، که جهان را با موعظه تجرید بیاعتبار میکند؛ با جمود کتابی فرهنگی که بیش از حد در خود فرورفته است؛ با ریاضتکشی که انسان را به فکر مرگ میاندازد؛ با کیش دولتپرستی که انسانها را با تبدیل آنها به بردگان دستگاهی غیرشخصی خفه میکند؛ و سرانجام با ابتذال اندیشه به مبارزه برمیخیزد. گفتارهای دیگر برعکس حاوی تصدیقاتی تهییجکنندهاست: یکی جنگ را به مثابه محرک انرژی انسانها میستاید؛ دیگری در دوگانگی شخصیت که ثمره عزلت و تأمل است زیباترین صورت دوستی را مشاهده میکند؛ دیگری در مقابل ارزشهای مجرد، ارزش زندگی را مینشاند که غایت خود را در خود دارد؛ و سرانجام در آخرین گفتار، آن سخاوتمندی وافر فضیلت سالم را که دوست دارد به خود ببخشد تعلیم میدهد.
زردشت بار دیگر به عزلت کوهستان بازمیگردد؛ پس از «ماهها و سالها» وعظ خویش در مخالفت با «ایدئالیستها» را از سر میگیرد: زندگی باید پیروز شود و انسان با پیروزی بر خویش باید خود را از غریزه زیانبار اطاعت خلاص کند تا به تثبیت شادمانه اراده خویش برکشیده شود. پس مجادلات تازهای با کرنشگران ضعیف در مقابل ترس از خداوند، با نوعدوستان، کشیشان و پرهیزکاران، با کسانی که مساوات را موعظه میکنند، با دانشمندان، شاعرانی که خیالات واهی میآموزند و با سیاستمداران آغاز میشود. نیچه برخلاف این مجادلات، به صورت نوعی میانپرده، سه ترانه باشکوه از زردشت میسازد: «ترانه شبانه» که در آن سرشاری سعادت، که بیوقفه خواستار عطای آن است، ستایش میشود؛ «بالاد» که به ستایش زندگی در حالت طبیعی آن میپردازد؛ «ترانه سوگواری» که سرودی است در تعظیم قدرتطلبی. زردشت سرانجام پس از بزرگداشت خرد انسانی، به مثابه غفلت الاهی، و اعتماد به زندگی، یکبار دیگر دوستانش را ترک میکند.
زردشت پس از فهم آموزه «بازگشت جاودانی»، یعنی عالیترین صورت تصدیق، سومین بار خود را به انسانها مینمایاند و اینبار ناخودآگاهی خوشبختی را تمجید میکند؛ به ستایش قدرتهای طبیعی که طغیانشان شکل خشن و شگفتآوری از رضایت است میپردازد، پیروزی بر غم را میستاید و انسانها را دعوت میکند تا خود را از ثقل خویش رها سازند؛ زیرا در طریق خرد زردشت، باید «سبکپا» بود. سرانجام «الواح نوین» ارزشهای خود را تقریر میکند که به افتخار «بیاخلاقی» سازنده زندگی، مفاهیم کهن مبتنی بر اصل خیر و شر را زیر و زبر میکنند. اما زردشت اکنون دیگر به عزلت خویش بازگشتهاست. پس از سرگردانی دشوار در شک و تردید، به ستایش سرشاری روح خویش و زندگی میپردازد، و به نام شادی، ابدیت را فرامیخواند.
و سرانجام، آخرین بخش کتاب نوعی «وسوسه زردشت» است. او در عزلت از فریادخواهی اضطرابآمیزی شگفتزده میشود: پس از اینکه به جستجو برمیآید به هفت مخلوق، برخورد میکند که تجسم نمادین باقی ماندن ارزشهای کهن یا چهره مبدل ارزشهای نویناند: یک غیبگو که تجسم بیزاری از زندگی است؛ دو شاه دلزده از دروغین بودن قدرت؛ یک «روح وسواسی» مسموم از جهل خویش؛ یک جادوگر، برده خیالات تمامنشدنیاش؛ آخرین پاپ که از زمانی که «خدا مردهاست» بیهدف سرگردان است؛ زشتروترین مرد جهان که از سر بغض و کینه خدا را کشته است؛ فقیر ارادی در جستجوی سعادت زمینی. این انسانهای برتر به نزد زردشت پناه بردهاند. بدینگونه ضیافت به افتخار «ابرمرد» آغاز میشود؛ ابرمردی که از میان توده مردم سربرمیآورد و به این ترتیب به او توان تازهای میبخشد. اما همین که زردشت دور میشود میهمانان او خود را در چنگال نوعی اضطراب مبهم حس میکنند؛ آنها که نمیتوانند بدون خدا زندگی کنند خری میپرستند. اما زردشت غفلتاً بازمیگردد و این ننگ و رسوایی را پاک میکند و سپس «ترانه سرمستی» واپسین تصدیق ایمان به بازگشت ابدی را سرمیدهد. کتاب با «روندوی زردشت» که شعر فشرده و کوتاهی است پایان مییابد که در آن، همانند ترانه نیمه شب، از «ابدیت ژرفِ ژرف» طلب یاری میشود. بدینگونه سرگذشت زردشت در صبحگاه درخشان پایان میگیرد و به زودی نوبت به ظهور حواریون حقیقی او فرا خواهد رسید.
نیچه در افسانه خود قانون «قصاص» را به کار بردهاست، زیرا میخواهد همان زردشتی که «توهم یک نظام اخلاقی در عالم را به وجود آورد» به انسانها بیاموزد که خود را از اخلاقگرایی رهایی بخشند. درباره اسطوره «ابرمرد» هم باید گفت که این اسطوره از پاکترین اعماق اندیشه نیچه برآمده است؛ در عین حال این نامی که نویسنده مدعی است از «خیابان جمع کردهاست» از گوته به او رسیدهاست. (فاوست، اول، ۱، و منظومه مرسوم به «اهدانامه» اشعار). با همه این اوصاف ارزش هنری زردشت در همهجای آن یکسان نیست.
اثر از نوعی نمادگرایی سنگین خالی نیست؛ بازی با کلمات که تا سرحد جناسهای مبهم پیش میرود و فصاحتی بیش از حد دریافت مخاطب در آن دیده میشود. معهذا به همین صورت نیز نوعی شاهکار شعری است و علیرغم تنوع منابع (که از انجیل تا اشعار گوته و از لوتر تا کلمات قصار اخلاقیون فرانسوی را در برمیگیرد) اصالتی تام را حفظ میکند. نیچه توانست به حق نزد دوست خود روده به خود ببالد از اینکه با چنین گفت زردشت، زبان آلمانی را به سرحد کمال خود رساندهاست.
چنین گفت زرتشت ، کتابی برای همه و هیچکس اثری فلسفی و شاعرانه از فریدریش نیچه (1844-1900)، فیلسوف آلمانی، که طی سالهای 1883 تا 1885 نوشته شد. این اثر مهمترین اثر نیچه است که در آن نظریاتی چون، «ابرمرد» و «بازگشت جاودانی» کاملترین صورت و مثبتترین معنی خود را پیدا میکند. این کتاب حالت داستانگونه دارد و قهرمان اصلی آن شخصی به نام «زرتشت» است. نیچه در این کتاب عقاید خود را از زبان این شخصیت بیان داشتهاست. نیچه از بیست و چهار سالگی (یعنی درسال ۱۸۶۹تا۱۸۷۹ بمدت ده سال) به استادی کرسی واژه شناسی Philology کلاسیک در دانشگاه بازل و به عنوان آموزگار زبان یونانی در دبیرستان منصوب میشود. در ۲۳ مارس مدرک دکتری را بدون امتحان از جانب دانشگاه لایپزیگ دریافت میکند. او هوادار فلسفهٔ آرتور شوپنهاور فیلسوف شهیر آلمانی بود. برتراند راسل در «تاریخ فلسفه غرب» در مورد نیچه میگوید: «ابرمرد نیچه شباهت بسیاری به زیگفرید (پهلوان افسانهای آلمان) دارد فقط با این تفاوت که او زبان یونانی هم میداند!»
فریدریش نیچه پس از سالها آمیختن با دنیای فلسفه و بحث و جدال، ده سال پایان عمرش را در جنون به سرد برد و در زمانی که آثارش با موفقیتی بزرگ روبه رو شده بودند او آنقدر از سلامت ذهنی بهره نداشت تا آن را به چشم خود ببیند. سرانجام در سال ۱۸۸۹ به دلیل ضعف سلامت و سردردهای شدیدش مجبور به استعفا از دانشگاه و رها کردن کرسی استادی شد و بالاخره در ۲۵ اوت سال ۱۹۰۰ در وایمار و پس از تحمل یکدورهٔ طولانی بیماری براثر سکته مغزی درگذشت.
صفحه فیس بوک نقد و برسی کتاب چنین گفت زرتشت
برای ورود به صفحه ما در فیس بوک کلیک کنید.
دوستان کسی اینجا هست که توی دانشگاه آزاد یک آشنای گردن کلفت داشته باشه؟من یک مشکلی برام پیش اومده که داره زندگی ام را نابود می کنه...
هنریک سینکیویچ، خالق این اثر جاویدان، در بهار سال ۱۸۴۰ در شهر کوچکی در لهستان پای به عرصه وجود گذاشت. آن گونه که در موردش نوشتهاند در دانشگاه ورشو ادبیات و تاریخ آموخت و در بیست و شش سالگی نخستین کتابش را زیر عنوان «بی حاصلی»، که در آن بینشی اثبات گرایانه بر زندگی داشت، به طبع رساند. در سال ۱۸۹۵ شاهکار وی به نام «کجا می روی؟» در ژانر رمانهای تاریخی نگاشته شد. این کتاب در بدو انتشار در سه جلد بود و کوتهزمانی پس از چاپ نخست، به پنجاه زبان زنده جهان ترجمه شد و ناگهان آفرینندهاش، هنریک سینکیویچ، در پهنه عالم یک نام جاویدان و قابل احترام گشت. با این کتاب هنریک سینکیویچ، نامزد دریافت جایزه نوبل ادبیات شد و سرانجام در سال ۱۹۰۵ وقتی نویسنده پنجاه و نه ساله بود، به افتخار دریافت این جایزه ادبی نائل آمد. میگویند سینکیویچ قبل از اینکه این رمان را به رشته تحریر درآورد، مفصلا تاریخ امپراطوری روم را به منظور استخراج وقایع دقیق و شخصیتهای واقعی آن دوران مورد مطالعه قرار داد.
این کتاب روایتگر عشقی انسانساز و روشنگر بین سرداری بنام مارکوس وینچیوس و شاهزاده خانمی از سرزمین لیژین به نام کالینا که در بیشتر صفحات کتاب ما او را به نام لیژیا میشناسیم، است و در خلال این جریان اوضاع اجتماعی و سیاسی حاکم بر روم باستان در زمان حکمرانی نرون بیان میگردد. مارکوس و لیژیا برخلاف بسیاری افراد دیگر در این کتاب، هردو از شخصیتهای غیرواقعی و ساختگیاند. خواننده به خوبی در سیر داستان درمییابد که چگونه عشق به عنوان یکی از مظاهر زیبایی، سردار صاحب منصب و جاه و مقامی را از گذشته پر زرق وبرقش جدا میکند و زندگی او را اگرچه آمیخته با درد ولی زیبا میسازد و از پیله زندگی مادی وی موجود کاملی بیرون میآورد.
«کلادیوس سزار دروسوس گرمانیکوس» معروف به نرون به شهادت عموم تاریخنویسان یکی از بیرحمترین و سفاکترین حاکمان است که از بدو خلقت تا کنون تاریخ کمتر نظیر او را به خود دیده است.
بعضی منتقدان معتقدند که نویسنده با تصویرسازی فضای حاکم بر روم باستان و بازگویی جنایات نرون -دیکتاتور خونخوار این دوران و تمام دورانهای تاریخ بشری- درواقع فضای پر از خفقان و مملو از مرگ و جنایت حاکم بر لهستانِ تحت سیطره شورویِ آن زمان را توصیف میکند و اعتراض خود را به فضای رعب و وحشت بیان میدارد.
نرون در سال ۳۷ میلادی در شهر آنتیوم دیده بر جهان هستی گشود. یکی از اولین کسانی که قربانی زیاده خواهیهای نرون شد، مادرش بود که شوهر خود کلادیوس را ترغیب کرد تا نرون هفده ساله را به جانشینی خود برگزیند و طولی نکشید که برای اینکه شوهر تغییر عقیده ندهد، وی را مسموم و دیهیم پادشاهی را بر سر نرون نهاد. ولی این موجود مجنون درندهخو برای ممانعت از زیادهخواهیهای مادر و جلوگیری از بسط نفوذ او در امور مملکتی وی را با دست خود به قتل رساند. جنایات او به اینجا ختم نشد. در تمام سطور کتاب نوآوری او در ستم پیشگی و عوام فریبی و خونخوارگی و شباهت عجیب وی به سیاستپیشگان و دیکتاتورهای تاریخ، خواننده را به فکر میبرد .
طی چهاده سال فرمانروایی ننگبار نرون وی آنچنان توسن سرکش آرزوهای شیطانی خود را در قلمرو امپراتوری روم سریع میراند و آن سان در مظالم و بیدادگری راه افراط میپیماید که در خواب هم از خاطر نمیگذرد که شیرازه حکومتش توسط ملت بینوا از هم پاشیده شود. آری، قیصر ستمگر و دیوانه، بیخبر از درد مردم روم ، به هوسرانی و بادهگساری و شعرسرایی و نواختن موسیقی وگذران روزگار با ساقیان ماهپیکر اشتغال دارد. از درباریان و وابستگان دربار گذشته، دیگر مردم روم در فقر و فلاکت و ودر زیر تازیانه عمال قیصر خرد میشوند و دلخوش به رایحه عیسوی که مدت زمان مدیدی نیست که بر مردم وزیدن گرفته روز را به شب میرسانند. درباریان خوارمایه، غرق در فساد و پول، سرسپردگان قیصرند که ابزار ابراز وجودشان جز ثناگویی نیست. «مجلس شعرخوانی است، تو را به نام و هنر بشریت سوگند که بندگان جان نثار خود را از موهبتی بزرگ بینصیب مگذار و با آن صدای روحپرور، با آن نوای آسمانی، شعری بخوان و با ترانه روحبخشات به رنج و انتظار ما پایان ده.» قیصر چنین کرامت بزرگی میکند، ولی اگر آپولون، رب النوع هنر، به او چنین صوت شورانگیزی داده، بایستی کفران نعمت کرد و پیاپی آواز خواند؟! وی رییس دولت است و وظیفه مسلم دولتی به او اجازه نخواهد داد که به رایگان این سرمایه مملکتی را در اختیار ملت گذارد ولی در صورت پافشاری و اصرار ایشان چارهای ندارد که این ثروت ملی را به رایگان در اختیار آنان قرار دهد، از خداوندگار انتظار این بخشایش میرود!
حماقت عوام در اوج است و آگاهی در حضیض. آنان که نمیفهمند در فلاکت میلولند، آنان که میفهمند در خود چنبره زدهاند. این که الهه مقدس در نهان به نرون خبرهایی میدهد و خدایان به نرون نظر دارند، در نظر ملت امری پذیرفتنی است. عدهای از ولگردان و گرسنگان به خاطر آن که از هدایای خواربار قیصر برخوردار شوند، شغلشان این است که هرجا قیصر پا میگذارد فریاد «زنده باد قیصر» و «جاوید باد نرون» سردهند. چه کسی جز قیصر میتواند چنین کرامتی به روم بخشد، طوری که در میان تمام کشورهای صاحب تمدن از چنان نامی بهرهمند گردد؟ فرومایگانی به عنوان جیرهخواران امپراطور در سنا کاری جز انعکاس نظرات وی ندارند. همان نمایندگان سنایی که برای خوشامد نرون طفل تازه مرده وی را جزء مقدسات معرفی میکنند و معبد با شکوهی در ردیف معابد بزرگ خدایان برای او بنا میکنند. آنان که در ضیافتهای قیصر شرکت میکنند و در رکاب او شهر به شهر به سفر میروند و پس از مشاهده صحنههای ساختگی و مولود طبع بازیگر و ظاهرسازی وی، آگاهانه جنایاتش را تأیید میکنند. عدهای هم در این میان نه توان محترم بودن دارند و نه شهامت فرومایگی و همینها در ابله ماندن قیصر و روبرو نشدن او با واقعیت موجود بیتأثیر نیستند.
در همین دوران، آیینِ یکی از عالیترین مظاهر شرافت انسانی – عیسی مسیح- در بین مردم رم در حال رواج است و دو تن از حواریون عیسی پس از مصلوب شدن وی برای تبلیغ دین او از هیچ تلاشی فروگذار نمیکنند. سنت پیتر و سنت پل، پیام سرشار از آزادگی و گذشت مسیح را در گوش جان ملت زمزمه میکنند و در کالبد بیجان جامعهای که در زیر بار ستم، از او پیکرهای نحیف مانده است، روح میدمند و با همان نفس مسیحایی که عیسی با آن مرده را زنده میکرد، جامعه را به زندگی دوباره فرا میخوانند.
یکی از شخصیتهای جالب رمان پطرونیوس است. او که شخصیتی واقعی در روم باستان بوده در این کتاب نقش پررنگی دارد و دیالوگها و نامهنگاریهای او که همگی تحلیل آگاهانه شرایط هستند خواندنی و قابل توجه است. او اگرچه به دین مسیحیت نگرویده ولی نور ایمان در وجودش تابیدن گرفته است.
کتاب مملو از رفتارهای جنونآمیز نرون و تأیید سیاسیون فرومایه و اسیر و زبون امیال شیطانی است که در سایه بیدادگری دیکتاتور به ورطه فساد و تباهی سرنگون شدهاند و در برابر احکام خونبار نرون غیر از تسلیم و رضا چاره ای نمییابند. حتی آنجا که نرون دیوانه برای شکوفا شدن حس سرایندگی خود فرمان میدهد که شهر رم که از مظاهر تمدن آن روزگار بود را به آتش بکشند. او پس از این رذالت تاریخی میغرد که «ای مردم پست نمک نشناس ! برای سعادت شما دیگر چه کار بود که نکردم که باز هم ناشکری میکنید؟ باید از اینها انتقام کشید. قربانی باید کرد نه یک تن که هزارها تن.» ولی باز هم هیچ اعتراضی از سیاسیون شنیده نمیشود، مبادا که به آستان قیصر اهانتی شود و مقام الوهیت او را پایین آورند و بدین ترتیب تازه مسیحیان به جرم این جنایت به فجیعترین شکل در بند گرفتار میآیند. چه بسیار جوانانی که در دخمهها و سردابهها و سیاهچالها مورد شکنجه قرار میگیرند و به دست مأمورین بیرحم زندان دامانشان آلوده میشود و گوهر عفتشان به باد فنا میرود و یا در صحنه تماشاخانه رم به بدترین شکل خوراک درندگان و یا مصلوب میشوند .
زیباترین بخش کتاب جایی است که خواننده فلسفه نام کتاب را درمییابد. نرون در آخرین ماههای فرمانرواییاش پس از اینکه با شقاوت و سنگدلی و بدون هیچ دلیل قانعکنندهای هزاران مسیحی بیگناه از زن و مرد و کودک را به قتل میرساند، برای ریشه کن کردن مذهب مسیح تصمیم میگیرد به هر قیمتی رهبران مسیحی را دستگیر و قبل از دیگران پطرس را مصلوب کند. این خبر به حواری میرسد و به او پیشنهاد میشود شهر مخوف رم را ترک کند. به هنگام سپیدهدم، در جاده آلبیان بر روی یکی از هفت تپه شهر روم، پیری فرتوت، عصازنان و خستهحال به همراه کودکی خردسال به سوی کامپانیا پیش میرفت. پیر، پطروس حواری و کودک خردسال نامش نازاریوس بود. در آن سپیدهدم نخستین ماه پاییز سال ۶۸ میلادی، ناگهان برقی در آسمان درخشید و تصویری روشن و تابناک در برابر پیر متجلی شد. نوری که نازاریوس قادر به درک آن نبود. پیر ناگهان ایستاد و زانو بر زمین زد و با صدایی مرتعش فریاد برآورد: «ای خداوند من! به کجا میروی؟» آوایی آسمانی و حزنانگیز در گوش واعظ روشندل گفت: «ای پطروس، حال که تو پیروان مرا ترک میکنی و از این دیار میروی، من به رم باز میگردم تا برای بار دوم مصلوب شوم.» پطروس به پایتخت بازمیگردد و دیری نمیگذرد که دژخیمان نرون وی را بر روی تپهای که نامش واتیکان بود بر صلیب کرده و مصلوبش میسازند. امروز نیز در همین محل بزرگترین و زیباترین کلیسای جهان وجود دارد. این روایت تاریخی مبنای نگارش کتاب کجا میروی سینکیویچ میشود.
اما سکوت تودهها در برابر ظلم و شکنجه حدی دارد، حتی در جامعهای که همه چیز مالامال از دروغ دنائت و رذالت و بیشرمی باشد و هراس. پایان نرون نیز جز این نیست. شور وشعور خفته مردم بیدار میشود، او در نهایت تنهایی و خفت مجبور به خودکشی میشود و مردم روم پس از مرگ وی آثار حیات او را از بین میبرند.
درد و دل و در خواسته ای از شما
دوستان نازنین سایت 4shared در یک اقدام یک جانبه و در پی Report مشتی تروریست اینترنتی پورتال اینترنتی وبلاگ قفسه به آدرس http://www.pdf-station.blogspot.fr/ که شامل هزاران کتاب ارزشمند بود را مسدود کرده است از همه شما عزیزان در خواست می شود با زدن ایمیل هایی به مدیر سایت 4shared خواستار باز گرداندن پورتال وبلاگ قفسه بشوید همچنین خواهشمندم با زدن ایمیل هایی به مدیر وبلاگ قفسه از زحمات چندین ساله ایشان تشکر بنمایید.
ایمیل آدرس پشتيبانی فنی سایت 4shared :support@4shared.com
نام کار بری قفسه:ghafaseh
ایمیل آدرس مدیر وبلاگ قفسه:ghafaseh4shared@gmail.com
بــرای ورود بــه صــفحــه مــا در ســایــت فــیــس بوک کــلــیــک کــنــیــد
دانشور در سال ۱۳۰۰ شمسی در شیراز متولد شد. او فرزند محمدعلی دانشور (پزشک) و قمرالسلطنه حکمت (مدیر هنرستان دخترانه و نقاش) بود. تحصیلات ابتدایی و دبیرستان را مدرسهٔ انگلیسی مهرآیین انجام داد و در امتحان نهایی دیپلم شاگرد اول کل کشور شد. سپس برای ادامهٔ تحصیل در رشتهٔ ادبیات فارسی به دانشکدهٔ ادبیات دانشگاه تهران رفت.
دانشور، پس از مرگ پدرش در ۱۳۲۰ شمسی، شروع به مقالهنویسی برای رادیو تهران و روزنامهٔ ایران کرد، با نام مستعار شیرازی بینام.
در ۱۳۲۷ مجموعهٔ داستان کوتاه آتش خاموش را منتشر کرد که اولین مجموعهٔ داستانی است که به قلم زنی ایرانی چاپ شدهاست. مشوق دانشور در داستاننویسی فاطمه سیاح، استاد راهنمای وی، و صادق هدایت بودند. در همین سال با جلال آلاحمد، که بعداً همسر وی شد، آشنا شد.
در ۱۳۲۸ با مدرک دکتری ادبیات فارسی از دانشگاه تهران فارغالتحصیل شد. عنوان رسالهٔ وی «علمالجمال و جمال در ادبیات فارسی تا قرن هفتم» بود (با راهنمایی سیاح و بدیعالزمان فروزانفر).
دکتر سیمین دانشور به سال ۱۳۲۷ زمانی که در اتوبوس ن
شسته بود تا راهی شیراز شود با جلال آلاحمد نویسنده و روشنفکر ایرانی آشنا شد در سال ۱۳۲۹ با آلاحمد ازدواج کرد دانشور در ۱۳۳۱ با دریافت بورس تحصیلی به دانشگاه استنفورد رفت و در آنجا دو سال در رشتهٔ زیباییشناسی تحصیل کرد. وی در این دانشگاه نزد والاس استنگر داستاننویسی و نزد فیل پریک نمایشنامهنویسی آموخت در این مدت دو داستان کوتاه که دانشور که به زبان انگلیسی نوشته بود در ایالات متحده چاپ شد.
پس از برگشتن به ایران، دکتر دانشور در هنرستان هنرهای زیبا به تدریس پرداخت تا این که در سال ۱۳۳۸ استاد دانشگاه تهران در رشتهٔ باستانشناسی و تاریخ هنر شد. اندکی پیش از مرگ آلاحمد در ۱۳۴۸، رمان سَووشون را منتشر کرد، که از جملهٔ پرفروشترین رمانهای معاصر است. در ۱۳۵۸ از دانشگاه تهران بازنشسته شد. از سیمین دانشور همواره بعنوان یک جریان پیشرو و خالق آثار کم نظیر در ادبیات داستانی ایران نامبرده میشود.
سووشون نام رمانی از سیمین دانشور نویسنده نامدار چند دهه گذشته ایران است. نویسنده در این رمان زندگی فئودالی در زمان اشغال ایران از سوی انگلیسیها را به زیبایی به نگارش درآورده است. کاربرد برخی واژههای عامیانه شیرازی در متن گیرایی داستان را صد چندان کرده است. یکی از ویژگیهای سووشون ساختار ساده و بیان روان آن است.
زری و یوسف در میهمانی عقدکنان دختر حاکم شرکت می کنند. از ورای چند و چون عروسی خواننده با فضای اجتماعی سالهای ۱۳۲۰ آشنا می شود. سالهایی که انگلیس در فارس نیرو پیاده کرده و جنگ ناخواسته با خود گرسنگی و بیماری آورده است. حاکم دست نشانده با فروش آذوقهٔ مردم به ارتش بیگانه به قحطی دامن می زند. یوسف، خان روشنفکر و متکی به ارزشهای بومی، حاضر به فروش آذوقهٔ مردم به ارتش بیگانه نیست و می خواهد از مردم پشتیبانی کند. اما زری، همچون همه زنان سووشون، حتی چهرههای منفی چون عزتالدوله، که هریک به نوعی وجوه گوناگون ستمدیدگی، بیپناهی، ناکامی، فداکاری و تحمل زن ایرانی را به نمایش میگذارند، مسالمتجویانه، میکوشد او را آرام کند.
دو خان قشقایی، ملک رستم و ملک سهراب خانها که از سوی اشغالگران اغوا شدهاند، برای خرید آذوقه نزد یوسف میآیند تا با فروش آن به انگلیسیها اسلحه بخرند و با ارتش ایران بجنگند. اما یوسف قبول نمیکند.
از خانه حاکم میآیند تا اسب خسرو، پسر یوسف، را برای دختر حاکم ببرند. عمه خانم، خواهر یوسف، و زری برای پس گرفتن اسب از عزتالدوله کمک میخواهند. رفتن زری به شهر نمایی از چهره شهر درگیر تیفوس، ناامنی و فحشا را در ذهن خواننده به تصویر می کشد. گشتی در دیوانه خانه و زندان ما را با فجایعی که زندگی مردم را سیاه کرده از نزدیک آشنا میکند. زری با سرزنش یوسف درس ایستادگی می گیرد و بزودی با خواسته عزتالدوله مخالفت می کند.
عاقبت روزی جسد یوسف را میآورند: اشغالگران این نماد مقاومت را از پای درآوردهاند. مرگ یوسف وجود زری را از تردیدها میپیراید و دید او را نسبت به زندگی دگرگون میکند. «میخواستم بچههایم را با محبت و در محیط آرام بزرگ کنم. اما حالا با کینه بزرگ میکنم.» وقتی دکتر عبداللهخان، پیرمرد آگاه، در گفتگویی به زری میگوید: «بدن آدمیزاد شکننده است، اما هیچ نیرویی در این دنیا، به قدرت نیروی روحی او نمیرسد، به شرطی که اراده و وقوف داشته باشد»، دگرگونی او کامل میشود. «نه یک ستاره، هزار ستاره در ذهنش روشن شد. دیگر میدانست که از هیچکس و هیچچیز در این دنیا نخواهد ترسید.» سفر درونی زری، در برخوردهای او با جامعه، به آگاهی میانجامد. او که میکوشید در حاشیه رنجهای مردم بماند، به میان ماجراها کشانده میشود.
بوی عشق و دشتهای زیبای فارس، رمان سیمین دانشور را عطرآگین میکند. زری زنی ایلاتی را به یاد میآورد که برایش از مراسم سووشون (سوگ سیاوش) گفته بود. گویی یوسف، سیاوشی است تنها در محاصره انبوه دشمنان. آخرین فصل رمان، توصیفی قوی از تشییع جنازه یوسف و یکی از مؤثرترین وصفهای حرکت مردم در ادبیات معاصر ایران است. تشییع جنازه به تظاهرات ضداستعماری مردم و درگیری آنان با نیروهای امنیتی مبدل میشود. جنازه یوسف را شبانه به خاک میسپارند و مک ماهون در تسلیتی امیدبخش به زری مینویسد: «گریه نکن خواهرم، در خانهات درختی خواهد رویید و درختهایی در شهرت و بسیار درختان در سرزمینت. و باد پیغام هردرختی را به درخت دیگر خواهد رسانید و درختها از باد خواهند پرسید: در راه که میآمدی سحر را ندیدی؟»
یادش گرامی باد.
برای دانلود کتاب افکار کوچک دنیای بزرگ نوشته موریس مترلینگ کلیک کنید.

| فهرست مطالب | |
|
|


دانلود کتاب تاریخ ایران زمین نوشته امیر حسین خنجی
تنفر به تنهایی نمی تواند ادامه یابد، انگیزه و محرک آن باید عشق باشد.
جو ناچار به خود عشق می ورزید. به خود دلداری می داد. به خود تملق می گفت و به تدریج نیز مصون
ماند. اگر برای جو اتفاقی می افتاد برای این بود که دنیا بر علیه او نقشه های خصمانه می کشید و اگر جو به دنیا حمله می کرد از روی انتقامگیری بود. لیاقت دنیا هم بیشتر از آن نبود. جو تا می توانست به خود عشق می ورزید. و برای خود قوانینی وضع می کرد تا در برابر دنیا وجود خود را حفظ کند
. این قوانین عبارت بود از:
1.به هيچ كس اعتماد نكن. حرامزاده ها در پي تو هستند!
2.دهانت را ببند و فضولی نکن.
قسمت هاي زيبايي از كتاب :
فقر و عرياني چيزي نيستند در صورتي كه زن خوبي داشته باشي . اگر نفس هومر بر هلن ندميده بود ، بر سر او چه مي آمد ؟ بر او همان مي رفت كه بر هزاران هزار زن زيباي ديگر . به دنيا مي آمد و از بين مي رفت . اگر خواهان غلبه بر وسوسه هستي ، فقط يك راه وجود دارد : تنگ در آغوشش گير ، از آن بچش و ياد بگير كه خوارش بداري . از توفيق يا شكست مپرس . اين امر چندان اهميت ندارد . آنچه اهميت دارد ، تلاش تو براي جلوتر بردن است . اين مذهب چه بده بستاني است كه در اين دنيا يك شاهي روي آن مي اندازي و در آخرت كرورها شاهي عوض مي گيري ؟ چه دغل بازي و رشوه خواري و حماقتي ! نه ، انساني كه در اميد بهشت و ترس از جهنم است ، نمي تواند آزاد باشد . انسان نمي توان پشتيبان آزادي مطلق باشد ، چنين آزادي به هرج و مرج رهنمونش مي گردد . اگر براي انسان امكان داشت كه با آزادي مطلق به دنيا بيايد ، در صورتي كه خواهان خدمتي بر روي زمين بود ، اولين وظيفه اش محدود كردن آن آزادي بود .
آدرس صفحه ما روی فیس بوک لطفا برای آگاه شدن از به روز شدن وبلاگ لایک کنید!
http://www.facebook.com/pages/کتابخانه-مجازی/219004944818379
نظریات چهل دانشمند و استاد دانشگاه در باره وجود خدا.خواندن این کتاب به همه دوستان با هر باور مذهبی و عقیده ای توصیه می شود.
برای دانلود کتاب دانلود کتاب اثبات وجود خدا کلیک کنید.

شهریاران گمنام نام یکی از کتابهای احمد کسروی است. کسروی از اواخر سال ۱۳۰۷ به نگارش این کتاب که شامل پژوهشهایی مستند درباره چند خاندان پادشاهی ناشناس و گمنام ایرانی پس از اسلام است، پرداختاین کتاب در سه بخش دیلمیان، روادیان و شدادیان نگاشته شدهاست
.کسروی در مقدمه شهریاران گمنام با اشاره به این موضوع که ابهامهای بسیاری در تاریخ پس از اسلام وجود دارد و در مورد خاندانهای پادشاهی ناشناس اطلاعات کم و پراکندهای موجود است، به ذکر تحقیقات خود درباره برخی از خاندانهای نامعروف ایرانی پرداخته است. او در ادامه تحقیقات خود را شامل برخی از حکمرانان که شرقشناسان نیز آنها را نشناختهاند و او آنها زنده کرده و نیز گروهی دیگر که دارای تحقیقهایی ناقص و دارای لغزش بودهاند و او به تصحیح آنها اقدام کرده، برشمرده است. کسروی در بخشی از همین مقدمه با اشاره به انجام رسانیدن سه بخش از کتاب، از نگارش بخشهای چهارم، پنجم، ششم و هفتم در آینده خبر دادهاست. اما او موفق به نگارش آنها نشد
این کتاب با نام کامل
«شهریاران گمنام، پژوهشی در تاریخ ایران»، نخستین بار در چند نوبت توسط انتشارات امیرکبیر و در سالهای اخیر توسط انتشاراتهایی مانند جامی، آیدین، نگاه و دنیای کتاب منتشر شدهاست.بر دانایان و آشنایان فن تاریخ پوشیده نیست که تازیکان که در صدر اسلام ایران را بگشادند استواری و نیرومندی ایشان در این سرزمین تا اوایل قرن سیم هجری بود. پس از آن فرمانروایانی از خود ایرانیان در این گوشه و آن گوشه برخاسته کمکم بساط تازیکان را از ایران برچیدند و هنوز قرن چهارم به نیمه نرسیده بود که سراسر ایران به استقلال خود برگشته دیگر نه کسی از بغداد به حکمرانی اینجا میآمد و نه دیناری باج از اینجا به خزاینهٔ بغداد فرستاده میشد. بلکه ایرانیان بر بغداد و عراق نیز حکم میراندند و از خلیفه جز نامی در میان نبود
...
نویسنده: شیل رایشمن
مترجم: رویا طلوع
وقتی شیل رایشمن به تربلینکا منتقل شد، 28سال بیش نداشت. او هنگامیکه از قطار پیدا شد، او را از همراهانش جدا کردند و به این ترتیب به جدا کردن لباس ها، آرایشگری و حمل اجساد و یا "دندانپزشکی" اشتغال داشت و توانست از اتاق های گاز جان سالم به در ببرد. در تاریخ 2 اوت 1943 ، در شورش اردوگاه شرکت و فرار کرد.
پس از چند هفته سرگردانی، شل راشمن، در منزل دوستش در نزدیک ورشو پنهان شد و تا پایان جنگ در آنجا ماند. در یک دفترچه، همه خاطراتش از اردوگاه تربلینکا در اکتبر 1942 تا آگوست 1943 را شرح می
دهد. از 750000 یهودی که به اردوگاه تربلینکا منتقل شدند، او جزء پنجاه بازمانده ای بود که قادر به فرار پس از قیام در اردوگاه شد.
در طول زندگی اش، این متن را پیوسته با خود داشت و هر بار که حافظه اش با او یار نبود به آن مراجعه می کرد. قبل از مرگ، از خانواده اش خواست تا آنرا منتشر کنند.